۱۳۹۰ تیر ۲۷, دوشنبه

پیری


اوایل بلاگ و بلاگ بازی بود و ما وارد این خطه شدیم:)) اما حالا بعد از گذشت این همه سال خیلی چیزا رو فراموش کردم. باید شروع کنم به یادآوری مخصوصن در مورد لینک‌های کنار صفحه که اصلن ازشون خوشم نمیاد.
تحمل کنید تا یادم بیاد باید چه خاکی به سرش بریزم. اسمایلی خجالت 

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

خواهرزاده‌ی من‌4


قبل از انتخابات بود و طبق معمول بحث سیاسی در خانه ی ما داغ. همه در موردِ موسوی و کروبی حرف می زدیم که :
امین: من به رضایی رای میدم
ما چشمامون مثلِ وزغ شد
خواهرم: به کی؟
امین: به دوستم رضایی

پ . ن : کاشف به عمل اومد که فکر کرده رضایی همون دوستشه که توی مهدکودکشون هست

خواهرزاده‌ی من‌3



ما: می خوای چی کاره بشی؟
امین: می خوام احمدی نژاد بشم
ما: :|
امین: وقتی احمدی نژاد بشم همه ی بسیجی ها فکر می کنن من از اونام بعد اسلحه می دم به مردم می گم این بسیجی ها رو بکشن
ما: :|
امین مثلِ جومونگ با شمشیر بسیجی ها رو می کشه: بوفـــــــــ بوفـــــــ

پ.ن: فهمیدیم به رئیس جمهور می گه احمدی نژاد

خواهرزاده‌ی من‌2


دارم می رم راهپیمایی
همه می گن مواظبِ خودت باش که دوباره کتک نخوری
می بینم امین با عجله داره میاد دستش پایه ی شکسته ی صندلی: اینم با خودت ببر راهنمایی(راهپیمایی) اگه خواستن بزنن با این بسیجیا رو بزن

خواهرزاده‌ی من‌1



دوساله بود که مامان رفت مشهد و از مشهد تلفن کرد:
مامان: امین جان! چی می خوای برات سوغاتی بیارم
امین: ماشین کُنتُلُلی (کنترلی)
خواهرم : نه مامانی بگو هیچی نمی خوام سلامتی تو می خوام
امین در حالی که بغض کرده: نه من سلامتی نمی خوام من ماشین کنتللی می خوام




وکاش کمی عشق

صدای آتش بازی است نترس
خانه می لرزد و من و نوشین و مادر کنار دیوار ایستاده ایم مادر می گوید: از بالای مخابراته شایدم توبخونه . برای من فرقی نمی کند تمام قلبم می لرزد و تمام عضلاتم منقبض شده. صدای ضدهوایی ها لحظه ای قطع نمی شود و ناگاه صدای مهیبی تمام وجودم را منهدم می کند چشم باز می کنم و مادر می گوید ترسیدی؟ می گویم: نه من نمی ترسم. راه و رسم کودکی است و من خجالت می کشم بگویم میترسم.
نیمه ی شعبان است و آسمان سرشار از نورهای قرمز و زرد و سبز
نسرین تازه وارد تهران شده که موشک باران شروع می شود ناگهان چندین موشک با هم تهران را به ویرانه بدل می کند و من تمام تنم می لرزد. نسرین جیغ می زند و به زیرزمین می رود و تا آخرین روزهای موشک باران از زیرزمین بیرون نمی آید. شیشه های خانه می شکند و تمام اتاق پر از شیشه می شود. پدر به ما می خندد و می گوید شما بروید زیرزمین من همین جا می خوابم تا اگر موشکی افتاد در بغل شما بیفتم. موشک ها امان ما را بریده اند و من در دل می گویم نه نمی ترسم
آتش بازی تمام شده اما من هنوز موشکهایی را می شمرم که تمام کودکی و نوجوانی مرا منهدم کردند.

۱۳۹۰ تیر ۲۲, چهارشنبه

یادم باشه یه سوسمارم

چند وقتیه باز حال و هوای دیگه ای دارم یاد روزهای گذشته آزارم می ده و تصمیم ندارم به یاد بیارم که چه بلاهایی سرم اومده و چرا به این بلاگ پناه آوردم، تنها چیزی که هست دلم می خواد توی این روزهای بی حوصلگی که حتا از گودر و فیس بوک هم بیرون زدم که تنها باشم، اینجا یه قهوه خونه باشه که سیگار به سیگار و چای به چای حرف بزنم و دلم رو خالی کنم. از هر جایی و از هر کسی.
باید یه دستی هم به سر و گوش اینجا بکشم و کم کم به یاد بیارم که اینجا یه بلاگیه که هرگز و هرگز سانسور نخواهد شد. هیچ کس نمی تونه اینجا رو از من بگیره حتا فیلترکنندگان کثیف. یادم باشه یه گوشه ی بلاگ شرح شن رو بنویسم و یه عکس خوشگل از سوسمار بزنم تا یادتون باشه من یه سوسمارم یه سوسمارِ بی دندون، همون سوسمارِ گودر که گاهی فحش می ده و گاهی چس ناله می کنه و گاهی هم حرفای صدمن یه غاز می زنه. :))

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...