‏نمایش پست‌ها با برچسب معرفى كتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب معرفى كتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

عشق را باید هر روز دوباره نگاه کرد

کتاب #ملت_عشق نوشته ی نویسنده ی ترک الیف شافاک و با ترجمه ی زیبا و روان ارسلان فصیحی تا به حال یکی از پرتیراژترین کتابهایی ست که در این دوره به چاپ سی و بالاتر رسیده است. این کتاب به شیوه ی داستان در داستان نوشته شده . داستان اول که تا پایان کتاب نیز ما را همراهی می کند در مورد خانم ویراستاری است که مجبور است کتابی را ویراستاری و نظرش را پیرامون آن کتاب بدهد اما داستان دوم همان کتابی است که این خانم مطالعه میکند و در طی  آن با زندگی مولانا عارف و شاعر ایرانی آشنا می شود . داستان دوم نیز خود به شیوه ی روایت های چندگانه بیان شده که هر شخصیت داستان را از زاویه ی دید خود بیان میکند.
کتاب بسیار زیبا و دلنشین پیش میرود و برای آشنایی خواننده ی مبتدی و ناآشنا به ادبیات فارسی بسیار مفید و زیباست گرچه برای خواننده ی حرفه ای پیش و پا افتاده به نظر میرسد با اسنادی محدود و حالتی رمان گونه و بازاری ، چنین برداشتی درست است اما در آن صورت باید به کتاب های استاد زرین کوب و به خصوص کتاب ارزشمند پله پله تا ملاقات خدا مراجعه کرد و از اسناد و کلمات استاد سود جست
.

۱۳۹۵ مهر ۱۵, پنجشنبه

عصرجدید اسطوره و افسانه


کتاب «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» اثر میچ آلبوم و ترجمه‌‌ی پاملا یوخانیان، توسط نشرقطره چاپ‌شده و تاکنون به چاپ سیزدهم (کتابی که در دست دارم) رسیده‌است. این کتاب که بعد از «سه‌شنبه‌ها با موری» نوشته شده‌است، در مورد مردی‌ست که می‌میرد و به بهشت میرود. در آنجا متوجه می‌شود آنچه در مورد بهشت و دنیای پس از مرگ شنیده است با آنچه هست به کلی متفاوت است ، او باید پنج نفر را ملاقات کند تا به علت زندگیش و دلیل بودنش در دنیا پی‌برد.
در پشت جلد کتاب و در معرفی داستان می‌خوانیم: «هرپایانی آغاز هم هست، فقط در آن لحظه این را نمی‌دانیم. ادی، سرباز کهنه کاری است که احساس می‌کند در زندگی بی‌معنایش، شامل نگهداری از دستگاه‌های یک شهربازی، به دام افتاده است. در طول سال‌ها، شهربازی عوض شده و ادی هم همین‌طور، از جوانی خوش‌بین و امیدوار، به گیرمردی تلخ و دل‌خسته مبدل می‌شود. زندگی‌اش سرشار از یکنواختی، تنهایی و پشیمانی است.
 و بعد ادی در روز تولد 83 سالگی‌اش، در سانحه‌ی غم‌انگیزی، هنگام نجات دادن دختر کوچکی از سقوط یک گردونه، می‌میرد. در دم آخر دو دست کوچک را در دستانش احساس می‌کند و بعد هیچ... ادی در زندگی پس از مرگ چشم می‌گشاید و درمی‌یابد که بهشت باغ عدن سرسبز نیست، بلکه جایی است که پنج نفر که در زندگی او نقشی داشته‌اند، زندگی زمینی‌اش را برایش توضیح می‌دهند. این پنج نفر ممکن است از عزیزان او، و یا غریبه باشند. اما همه‌ی آن‌ها، زندگی او را به شکلی تغییر داده‌اند.
آن پنج نفر، به نوبت، پیوندهای نادیده‌ی زندگی زمینی او را نشانش می‌دهند. در تمام طول داستان، ادی نومیدانه به دنبال یافتن رستگاری در آخرین اقدام زندگی‌اش، یعنی نجات آن دخترک است: آیا کارش موفقیتی قهرمانانه بوده یا شکستی مفتضحانه؟
پاسخ این سؤال که از نامحتمل ترین شخص می‌آید، به اندازه‌ی لحظه‌ی دیدن بهشت، الهام‌بخش است.»
همیشه به انسان‌های نخستین غبطه می‍‌خوردم که برای درک محیط اطراف‌‍شان مجبور به تفکر و مجادله با خویش و در نهایت ساخت اسطوره و افسانه بودند. آنها از هیچ دین و آیین و علمی تقلید نمی‌کردند. ذهن آنها چنان خلاق بود که به شیوه‌ی خودشان مسائل را بررسی و درک می‍‌کردند. دوست داشتم مثل هندیان مسائل پس از مرگ را به شیوه‌ی خودم بررسی کنم نه آنچه از دین یا گذشتگان به من رسیده است.
حال با خواندن کتاب «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» احساس می‌کنم تا به حال راه را اشتباه رفته‌ام. می‌توان انسانی امروزی بود اما اسطوره، افسانه، درک و بینش خود را داشت، با مسائل درگیر شد و درکی جدید از زندگی، مرگ و جهانِ پس از مرگ داشت؛ کاری که میچ آلبوم به زیبایی انجام داده و برای من خوشایند است. جالب است در این زمانه کسی باشد که تحلیلی شخصی و خلاقانه از زندگی داشته باشد و برای  جهان پس از مرگ خویش درکی فلسفی و زیبا بیافریند.
بسیاری از ما در مراحلی از زندگی این سؤال را از خود پرسیده‌ایم که راستی علتِ بودن، هستی و مسئولیت ما در این جهان چیست؟ چرا اینجا در این نقطه از جهان زندگی می‌کنم و حال مسئولیتم چیست؟ و هنگامی‌که سنی از ما می‌گذرد دغدغه‌ی ما اینست که آنچه به عهده‌ی من بود به خوبی انجام شد؟ جواب این سئوالات اولین دغدغه‌ی ما پس از مرگ است و از سوی دیگربهشتی که تو در نظر داری با بهشت من ممکن است متفاوت باشد. زیباترین جمله ی کتاب درباره‌ی همین است که: «بزرگترین هدیه‌ای که خدا می‌تواند به تو بدهد این است: درک آن‌چه در زندگی‌ات گذشته. تا زندگی‌ات برایت توجیه شود. این همان آرامشی است که دنبالش بودی.»
داستان از پایان زندگی ادی شروع می‌شود و رفت و برگشت‌های زمانی خللی در داستان ایجاد نکرده‌است. نظم و هماهنگی داستان بسیار زیباست و تعلیق‌ها به جا و عمیق. شاید به جرئت بتوانم بگویم بهترین کتاب میچ آلبوم که تا به حال خوانده‌ام.


نوشته‌های مرتبط:
1.     میچ آلبوم 


۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

دفتر بزرگ

«دفتر بزرگ» کتاب بزرگی از تلخکامی بشریت است. کتابی از دردها و رنج ها، خشونت ها و مهربانی های توأم با خشونت در زمانه ی بی سر و سامان جنگ. شاید بتوان «دفتر بزرگ» را بیوگرافی کامل انسان های در جنگ دانست. انسان هایی که در جنگ لحظه لحظه متحول می شوند و در ابعاد گوناگونی رشد یا نزول پیدا می کنند چه به لحاظ روانی و چه از نظر اخلاقی و انسانی.
سخت است درکِ روند ایجاد و پرورش خشونت در جامعه و انسان و به خصوص کودکان، اما کتاب سعی می کند این روند را به تصویر کشد و خشونتی را ترسیم کند که یک جامعه ی جنگ زده و در حال جنگ بر انسان ها و کودکان تحمیل می کند. رفتار هایی که خواه نا خواه با جنگ و مشاهده ی خشونتی که در جنگ موج می زند و با ترس حاکم بر جامعه ی جنگ زده ایجاد می شود و انسان برای مطابقت با شرایط جنگی گاه مجبور به قبول بسیاری از مسائل می شود و گاهی نیز خودخواسته رفتارهایی را می آموزد که آسیب کمتری ببیند.
آگوتا گریستوف ، نویسنده ای مجاری الاصل است که برای فرار از دیکتاتوری کمونیسم به سوئیس مهاجرت کرده و در بخش فرانسوی زبان این کشور ساکن می شود او که به زبان مجارستانی شعر می سرود اینک برای برقراری ارتباط با دنیای اطرافش مجبور به آموختن زبان فرانسه می شود و کتاب «دفتر بزرگ» اولین کتاب اوست که به زبان فرانسه منتشر و با استقبال مخاطبان مواجه شد. شاید به همین دلیل است که او برای بیان داستان از دو کودک (دوقلوها) برای بیان داستانش سود می برد تا بتواند بر مشکلات زبانی خود فائق آید. زبان کتاب در سراسر داستان به زمان حال ساده است زمانی که یک مبتدی و یک کودک هر دو از آن استفاده می کنند گرچه شاید بتوان گفت استفاده از این زمان بیش از ظرفیت داستان است.
از نظر من سه قسمت از داستان بسیار تکان دهنده اند و شاید بتوان ساعت ها در مورد مباحث روانشناسی و یا روانشناسیِ دوران جنگ و تاثیر آن بر انسانها و به خصوص کودکان سخن گفت . دو قسمت «تمرین کردن مقاومت جسم» و نیز «تمرین مقاوم کردن روح» بسیار تکان دهنده اند و به نوعی آینه ایست در برابر زشتیهایی که ما آرام آرام به آنها خو می گیریم و خود را به آنها عادت می دهیم. با تکرار و تمرین برای بی تفاوتی :
مادر بزرگ به ما می گوید: توله سگ ها
مردم به ما می گویند: پسرهای جادوگر! پسرهای روسپی!
دیگران می گویند: کودن ها ، بچه ولگردها، دماغوها، کره خرها، بچه خوک ها، بی سروپاها، مردار ها، تخم قاتل ها
وقتی این کلمات را می شنویم، صورت مان سرخ می شود، گوش های مان زنگ می زند، چشم های مان گشاد می شود، زانوهای مان می لرزد. ما دیگر نمی خواهیم سرخ شویم یا بلرزیم، می خواهیم به فحش ها و کلماتی که آزارمان می دهند عادت کنیم. سر میز آشپزخانه رودر روی خم می ایستیم و در چشم های هم بدترین کلمات را به همدیگر می گوییم..... همین طور ادامه می دهیم تا اینکه کلمات، دیگر وارد مغزمان نمی شوند، دیگر حتا وارد گوش هایمان هم نمی شوند...
شاید سومین قسمتی که برای من بسیار تکان دهنده بود اما در حقیقت نتیجه ی طبیعیِ دو قسمت قبل بود، مطلب پایانی داستان یا همان «جدایی» است. زمانی که می گوید:
پدرمان نزدیک مانع دوم دراز به دراز افتاده است. بله، راهی برای گذشتن از مرز وجود دارد: راهش این است که جلوتر از خودت، کس دیگری را از آن بگذرانی.
شاید یکی از مشکلات داستان را همین زبان عجیب غریب داستان باید دانست زبانی که نمی دانی مشکل از نویسنده است یا ترجمه و یا حذف و سانسورهای وارده . از سوی دیگر برخی قسمت های داستان هم عقلانی نبود مثل قسمتی که خمپاره به مادر برخورد می کند و کسی جز او کشته یا زخمی نمی شود. هیچ ویرانی به بار نمی آورد و تنها مادر است که باید همراه کودکش بمیرد. با تمام ایراداتی که می توان به کتاب گرفت اما وقتی داستان را تمام می کنی احساس می کنی شدیدن تحت تاثیر قرار گرفته ای . از سوی دیگر شاید بهتر باشد به طرح روی جلد کتاب هم اشاره کنیم که با طرح ساده ی یک مداد که از دو سو تراشیده شده، هم به زیبایی به دوقلوها اشاره کرده و هم به نویسندگی آنان که در حقیقت کتاب را نوشته اند.









یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...