۱۳۹۰ بهمن ۳۰, یکشنبه

26 بهمن

 
خیلی چیزا رو وقتی از دست میدی شاید برات سخت باشه شاید برات دردآور باشه
خیلی چیزا با از دست دادنشون پیر و زمین گیر میشی اما
با خودت میگی این هزینه ایه که خودم خواستم و پرداختم
توی دلت شاید هم بهش افتخار نکنی اما ناراحت هم نیستی
اما زمانی دردآور میشه که دیگه نمی تونی کمکی به کسی بکنی
زمانی دردآور می شه که دیگران برات دلسوزی کنن
زمانی دردآور میشه که می فهمی قادر نیستی پا به پای بقیه بجنگی
زمانی زهرآگین میشه که خونه نشین میشی
از دیروز تا حالا توی گلوم یه بغضه
بغضی که نه بیرون میریزه و نه میشه مثل همیشه فروخورد و به رو نیاورد

امروز

امروز خیلی حالم بد بود کلاس رو بیخیال شدم
امروز خیلی حالم بد بود ناهار رو بی خیال شدم
امروز خیلی حالم بد بود بارون رو بی خیال شدم
امروز خیلی حالم بد بود زندگی رو بی خیال شدم
امروز
خودم رو بیخیال شدم
چون
زندگی هم منو بیخیال شده بود

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

این زندگی مال ما نبود

 
من تو بچگی خیلی لاغر بودم انقدر که خواهرم بهم میگفت مینیاتور گاهی هم فلرتیشیا ( اون دختره توی گالیور)
هرجا می رفتیم لباس بخریم برای همه لباس پیدا میشد جز من. دم عید که دیگه مصیبت داشتیم وقتی 7 سالم بود لباس برای 6 ساله بود برای 8 ساله هم بود اما برای من نبود . وقتی 8 سالم شد لباس برای 7 ساله بود برای 9 ساله هم بود اما برای من نبود
حالا هم زندگی برای نسل قبل از ما بود برای نسل بعد از ما هم بود اما برای ما نبود

نارحتم

خیلی عصبانیم بعد از قضیه ی مورچه و دخالت فوامیل و حرف بقیه که من باعث می شم بقیه کتک بخورن و این که یکی به مامانش توصیه ی اکید کرده بود که با من جایی نره و به همه گفته بود ما من جایی نمیره دلم شکسته
خوب خیلی ناراحتم

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه

خسته ام

مامان ناراحت است اما من حتا کیفم را آماده کرده ام
برادرم به همه ی فامیل سفارش کرده است مواظبم باشند اما من از این زندگی خسته شده ام
خاله ام می گوید تو را زندانی می کنیم اما من از این همه سانسور از این همه فیلتر از این زندان بزرگی که به نام ایران درست کرده اند خسته ام
خسته ام از مشتی تهی مغز که بر مغزها حکومت می کنند
خسته ام از مشتی مغز که در بی کفایتی و بی درایتی غوطه ورند
خسته ام از جوانیِ پیر شده
خسته ام از پیران زمین گیر شده
خسته ام از مشتی نان به نرخ روز خور که نام دین بر کارهایشان می نهند
خسته ام از دیندارانی که نان در خون ملت می زنند و به نام فتوا برای کشورهای همسایه می خوردن
خسته ام از علمایی که هیچ علمی ندارند
از زاهدانی که هیچ زهدی در کارشان نیست
از دهان های باز و مغزهای بسته
از فتواهایی که در مرز بحرین صادر می شوند و ایران را نمی بینند
از عشق های تلف شده
از عقل های فسیل شده
از ذهن های نابود شده
از..........
من خسته ام و می خواهم راهی به سپیدی بجویم
حتا به قیمت جانم

۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

موقعیت خطرناک

الان منتظرم یکی از این دوستانم که در خارج از ایران هستن بگه: فرقی بین ایران و خارج نیست، شما نمی دونین خارج از ایران چقدر سخته والا هیچ جا ایران نمیشه
اونوخ من کل فیلتر و فیلتر شکن و فیلترچی رو یه جا فروکنم توی حلقش

عمو فیلترچی2

واقعن زشته که آدم در جشن 33 سالگی اقتدار نظام بدینوسیله (اینترنت) اعلام کنه که ما به موقعیت کره ی شمالی رسیده ایم

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...