۱۳۹۵ بهمن ۴, دوشنبه

آوار شد

« میدونی، تو یک بار نمردی، تو با هر غمی، با هر سانحه ای، با هر مرگی، دوباره و دوباره و دوباره میمیری، و من در ماتمت مینشینم اما باز هم دوست دارم در خانه ای که تو زندگی کرده ای همیشه و همیشه صدایت کنم: مامان»

دیروز اجساد آن چهار نفر را از موتورخانه خارج کردند و تمام امید ما به زنده بودنِ حداقل چهار نفر از مردان قهرمان شهرمان به خاکستر نشست. هزاران هزار بار از دیشب تا امروز مرگ این چهار نفر را دیده ام. انگار با مرگ این چهار نفر تازه پلاسکو آوار شد بر این شهر، روی قلب همه ی ما.
دلم گرفته و عصبانی ام .

۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

ملاقات یک انسان

دیروز وقتی از بانک برمیگشتم چشمم به یه بچه گربه ی چند ماهه افتاد که کنار هواکش یه مجتمع نشسته بود. خیلی داغون بود و حسابی کثیف. براش غذا ریختم و توی ذهنم گذاشتم توی لیست گربه هایی که هرشب بهشون غذا میدم. شب رفتم بهش غذا دادم جاش گرم بود اما کوچیکتر از اونی بود که بتونه بره دنبال غذا.
امروز صبح با دیدن بارون نگرانش شدم و سریع لباس پوشیدم و وسایل برداشتم که بیارمش خونه. وقتی رسیدم از خوشحالی اشکم دراومد، یکی زودتر از من به دادش رسیده بود. گربه رو توی یه جعبه ی خالی رو به هواکش گذاشته بود و پشتش یه سنگ بزرگ که یه وقت کسی پاش به جعبه نخوره و جلوی جعبه یه ظرف پر از ماهی .
با خودم فکر کردم جاش خوبه اما کی بهش کمک می کنه؟ الان که رفتم بهش سربزنم دیدم یه آقای افغانی کمی آشغال مرغ براش گذاشت. ازش تشکر کردم ولی اون گفت اینا به گردن ما حق دارن باید مواظبشون باشیم
خیلی خوشحالم که یک انسان رو ملاقات کردم. انسانیت و فهم و شعوره که از آدم انسان میسازه نه حتا سطح سواد و مدرک و...

۱۳۹۵ دی ۱, چهارشنبه

دخترم گلابتون

این روزها بیش از آنکه مشغول نوشتن و خواندن و هر کوفتی باشم به بافتن و هنر سرگرمم
این هم نتیجه
بچه ها..... گلابتون
گلابتون.....بچه ها
ابعاد 30*40 cm

۱۳۹۵ آذر ۱۰, چهارشنبه

دست ها


از کودکی بگذریم که همیشه دندونم درد میکرد و سرم روی پای مامان تا یادم بره دندونی هست که درد میکنه
از کودکی بگذریم که همیشه دستام سرمازده میشد و فقط مامان بود که میتونست به دستام گلیسیرین آبلیمو بزنه
از کودکی بگذریم و صبحانه های شاهانه ی مامان که همیشه تخم مرغ رو توی ظرف های مخصوص تخم مرغ میذاشت و آب میوه و گاهی کیک و دست های ما روی پای پدر که برامون لقمه بگیره
اما بزرگترین خاطره ی من که هنوز همراهم هست همون روز سخت دبیرستان بود. تابستون بود و ما امتحان داشتیم، ترس و دلهره ی امتحان مثل دیگ توی وجودم می جوشید و روم نمیشد به کسی بگم. برخلاف همیشه قرار بود مامان منو به مدرسه برسونه، دلم شور میزد ، دست مامان رو توی دستم گرفته بودم، نه اون موقع نه حالا هیچ دختر دبیرستانی رو سراغ ندارم که اینجوری دست مادرش رو گرفته باشه اما دست مامان توی دستم بود انگار تنها نقطه ی اتکای جهان همین دست گرم و آرومه.
مامان نگاه نمی کرد شاید اصلن متوجه نشده بود اما همون دست منو آروم میکرد. سر خیابون مدرسه که رسیدیم گفت:خب خداحافظ ، ایشاللا امتحانت رو خوب میدی. ترسیده بودم خیلی ترسیده بودم اگه مامان میرفت من چی کار میکردم؟ نگاهش کردم بدون اینکه بدونم اشک توی چشمم جمع شده بود، نگاهش کردم و گفت: چی شده؟ ترسیدی؟ نمی تونستم حرف بزنم فقط سرم رو تکون دادم ، دستمو محکم گرفت و با هم تا دم در مدرسه رفتیم. بغلم کرد و گفت نترس حتمن خوب میدی
دیگه هیچوقت اون روز اون لحظه تکرار نشد اما دیگه هم من هم مامان میدونستیم که تنها مرهم استرس های من دست های گرم و آروم مامانه، تنها نقطه ی اتکای جهان همون دستها بود که حالا چهل روزه که نیستن

۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

باز شب

باز شب شد وقت خواب 
من مثل بچگیام میگم: شب به خیر ماما، شب به خیر بابا
اما حالا نه تو هستی نه پدر
باز شب شد 
تو به شوخی میگی: شب به خیر ماما
می خندیم به همین سادگی و من میومدم می بوسیدمت به همین زیبایی
باز شب شد
تو می نشستی پا به پای من 
کتاب می خوندی و من به اینترنتم می رسیدم و بعد نگران تو می شدم و می گفتم: بریم بخوابیم باشه؟
می خندیدی که باشه
باز شب شد
اما دیگه نه تو هستی نه پدر
انصافتون رو شکر

۱۳۹۵ آذر ۱, دوشنبه

از وقتی رفته ای

چه فرقی دارد من دوساله باشم یا صد ساله
مرد باشم یا زن
من همیشه کودکت خواهم ماند
و دلتنگ تو خواهم بود

۱۳۹۵ آبان ۱۸, سه‌شنبه

قطره

‌یاغی‌های آمریکا

بر زمینه‌ی دیوارهای نیلی یا آسمانی بلند، دو یاغی با لباس رسمی مشکی با کفش‌های پاشنه بلند به رقص موقرانه‌ای، که همان رقص دشنه‌های یکسان است، مشغولند تا اینکه گل میخکی از پسِ پوش یکی‌شان می‌افتد که بر اثر دشنه‌ای که تنش را می‌شکافد و در رقص بدون موسیقی زندگی‌اش پایان می‌گیرد. آن دیگری کلاه لبه‌دارش را روی سر می‌گذارد و زندگی خود را وقف شرح نبرد تن به تن می‌کند.
کتاب بورخس علیه بورخس  

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...