‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آذر ۱۹, یکشنبه

عشق را باید هر روز دوباره نگاه کرد

کتاب #ملت_عشق نوشته ی نویسنده ی ترک الیف شافاک و با ترجمه ی زیبا و روان ارسلان فصیحی تا به حال یکی از پرتیراژترین کتابهایی ست که در این دوره به چاپ سی و بالاتر رسیده است. این کتاب به شیوه ی داستان در داستان نوشته شده . داستان اول که تا پایان کتاب نیز ما را همراهی می کند در مورد خانم ویراستاری است که مجبور است کتابی را ویراستاری و نظرش را پیرامون آن کتاب بدهد اما داستان دوم همان کتابی است که این خانم مطالعه میکند و در طی  آن با زندگی مولانا عارف و شاعر ایرانی آشنا می شود . داستان دوم نیز خود به شیوه ی روایت های چندگانه بیان شده که هر شخصیت داستان را از زاویه ی دید خود بیان میکند.
کتاب بسیار زیبا و دلنشین پیش میرود و برای آشنایی خواننده ی مبتدی و ناآشنا به ادبیات فارسی بسیار مفید و زیباست گرچه برای خواننده ی حرفه ای پیش و پا افتاده به نظر میرسد با اسنادی محدود و حالتی رمان گونه و بازاری ، چنین برداشتی درست است اما در آن صورت باید به کتاب های استاد زرین کوب و به خصوص کتاب ارزشمند پله پله تا ملاقات خدا مراجعه کرد و از اسناد و کلمات استاد سود جست
.

۱۳۹۶ آبان ۲۵, پنجشنبه

بلانکو و چولو

کتاب «ماهی در آب» نوشته ی ماریو بارگاس یوسا کتاب خوبی بود که مثل همیشه نثر روان و دلنشین یوسا آن را جذاب می کرد. اتوبیوگرافی زیبایی که داستان‌وار پیش می‌رفت، گرچه در قسمت‌های سیاسی کمی حوصله لازم داشت اما از دو قسمت آن بسیار لذت بردم :اولین قسمت صفحه ۱۲ جایی که از بیماری ملی مردم پرو ( جای مردم پرو میتوان ایران گذاشت) تبعیضی که به شکل نفرت و عقده‌های اجتماعی ظاهر میشود پرویی‌ها بر اساس درآمد و سطح مالی به دو دسته تقسیم می‌شدند سفیدپوست یا بلانکو و رنگین‌پوست یا چولو که چندان به رنگ پوست مربوط نبود و هر سفیدپوست فقیری هم در دسته‌ی چولو قرار می‌گرفت و فرد احساس فقر و تحقیرشدگی داشت و همین مسئله خشم و فاصله‌ی طبقاتی مبالغه آمیزی را ایجاد می‌کرد.«بلانکو و چولو تنها به گروه‌های قومی یا نژادی دلالت نمی‌کنند، بلکه بیانگروضعیت اجتماعی و اقتصادی نیز هستند »
دومین قسمتی که دوست داشتم  بحث زیبایی درمورد نویسندگی بود که در صفحه‌ی ۲۳۵ نوشته شده بود: «قلم‌فرسایان ساده‌لوحی که یقین دارند نوشتن رمان خوب با خلق موضوع خوب میسر می‌شود.آنها باید بیاموزند که یک رمان موفق ناشی از تلاش فکری جسورانه است، دست و پنجه نرم کردن با زبان و آفرینش یک نظم روایی،سامان‌بندی زمان،حرکت، توالی خبر و سکوت است و واقعی یا تصنعی بودن، مضحک یا احساس‌برانگیز بودن،جدی یا احمقانه بودن اثر بستگی دارد.» 

تشکر از نشر ثالث  

۱۳۹۶ مهر ۱۸, سه‌شنبه

درک شاهنامه به صورتی دیگر

سالها آرزوم این بود که شاهنامه رو بی غلط بخونم و بشنوم و بدون این که کسی برام ترجمه و معنی کنه معنای کلام فردوسی رو راحت و ساده درک کنم و از کلامش لذت ببرم. خب این روزها داستان رستم و سهراب رو همونجور که دوست داشتم شنیدم و درک کردم و به راحتی باهاش ارتباط برقرار کردم.
خودم خیلی لذت بردم برای همین به شما هم پیشنهاد میکنم حتمن گوش کنید و لذت ببرید. راستش قبلن سایت نوار رو خدمتتون معرفی کرده بودم و این بار میخوام یک اثر بزرگ رو که به همت گروهی از بهترین دوبلورهای ایران ساخته و پرداخته شده خدمتتون معرفی کنم: 
کتاب صوتی رستم و سهراب به سرپرستی استاد ابوالحسن تهامی و به کوشش گروهی از بهترین دوبلورهای ایران تهیه شده،از جمله: چنگیز جلیلوند، مریم شیرزاد، ژرژ پطروسی ، زهره شکوفنده و بسیاری دیگر از هنرمندان عزیز. آنچه برای من خیلی مهم بود لحن و گویش صداپیشگان بود که به درستی و با کمال دقت و زیبایی کلمات بیان میشد و لحن داستان به مخاطب ارائه میشد. افکت های صوتی هم شما را در درک بهتر داستان کمک می کند و بدون اینکه استاد ادبیات یا حتا اهل ادبیات فارسی باشید میتوانید از داستان استفاده کرده و از آن لذت ببرید.
شنیدن این داستان را به شما پیشنهاد میکنم 

۱۳۹۶ مهر ۱۲, چهارشنبه

کتابی در سفر

وقتی کتابای #موراکامی رو میخونم با خودم میگم ینی ادبیات به سمت از هر دری سخنی ، رفته مثل همین نوشته های بی سر و تهی که قدیما ما توی پلاس و الان توی توییتر میگیم و رد میشیم
توی دانشگاه وقتی به استاد میگفتیم چه ساده س، میگفت سهل و ممتنع. بابا کجاش ممتنع؟ الان من در مورد پلاسکو و آتش نشان هایی که توی اونجا دفن شدن حرف بزنم و ناگهان بیام در مورد زندگی مزخرف و زپرتی خودم یه سری دری وری ببافم و بگم که چقدر دوست پسر گاوم نفهم بوده، این داستانه؟ ممتنعه؟ 
چند روزیه دارم کتاب: کجا ممکن است پیدایش کنم اثر موراکامی و ترجمه ی بزرگمهر شرف الدین رو میخونم و اولین داستانش فاجعه ی معدن در نیویورک دقیقن چنین حسی بهم میده که برو بکوب بکشش این مردک رو. اما خب راستش من یک خوره ی کتاب عجیبی هستم حتا حال به هم زن ترین کتاب رو هم باید تا آخرش بخونم. دلم برای کتاب نازنین میسوزه و میگم باید تمومش کرد و بعد گذاشت توی یه کافه و روی صفحه اول نوشت: این یک کتابِ در سفر است لطفن بعد از مطالعه آن را در مکانی عمومی بگذارید تا به سفرش ادامه دهد :(((
و براش آرزو میکنم که سفرش نیمه کاره نمونه، زیر دست و پای ملت گم نشه و یکی باشه که ازش بهترین استفاده رو بکنه ( ازنظر من هیچ کتابی نیست که به درد زیر دست و پای ملت بخوره) به هرحال با کلی آرزوی خوب میذارم روی میز کافه و امیدوار میشم که آدمای کتابخوان دیگه ای هم پیدا بشن.
البته با این قیمت های کتاب و این وضعیت چاپ و نشر فکر کنم چنین کاری یه جور کمک هم هست که بتونیم از کتاب های رایگانی که سر راهمون قرار میگیرن استفاده کنیم و ما هم کتابی به این سفرها اضافه کنیم. کتاب رو هرچقدر هم که دوست دارید بذارید بره سفر تا بهش خوش بگذره ، تا آدمای بیشتری رو ببینه و آشنا بشه


۱۳۹۶ مهر ۱۱, سه‌شنبه

زیر آخرین درخت انار جهان


جهان پر است از انارهایی که شاید بتوانند ما را به هم پیوند دهند اما از پیوند ناکام می مانند و در هر گوشه اش سریاس صبحگاهی ست که باید دستانش را گرفت و یاریگرش شد
تازه #کتاب #آخرین_انار_دنیا رو تموم کردم زیبا بود و سرشار از نکاتی که دل را پر از اندوه میسازد. کتابی که همچون تمام نوشته های اهالی خاورمیانه سرشار از رمز و راز و کنایه هایی ست که تو را به مسائل دیگری ارجاع میدهد که باید آنها را درک کنی . این کتاب نوشته ی نویسنده ای #عراقی به نام #بختیار_علی ست و به زیبایی مسائل مردم و به ویژه کودکان در سرزمین های جنگ زده را بیان میکند. اگرچه کتاب پر از استعاره و کنایه است اما چنان شیوا و زیبا نوشته شده است که شما را خسته نمی کند و در سراسر کتاب با نویسنده همراه می شوید.
این کتاب در بخش کتاب شب رادیو تهران تلخیص و با صدای گرم و زیبای آقای بهروز رضوی اجرا شده است که می توانید از آن نیز استفاده کنید. اما خواندن کتاب را به شما توصیه می کنم

۱۳۹۶ فروردین ۳۱, پنجشنبه

معرفی کتاب

کتاب رو تموم کردم
البته نه خوندنش رو بلکه شنیدنش رو
خیلی عالی بود برای همین اینجور با هیجان دارم در موردش مینویسم. معمولن معرفی کتاب رو اینجور شروع نمیکنن و من هم پیش از این اینجور شروع نمیکردم اما امروز از پایان این کتاب حسابی لذت بردم و دوست داشتم شما رو هم در این لذت سهیم کنم.
کتاب «دختری در قطار» نوشته ی پائولا هاوکینز است که میتوان آن را در زمره ی کتاب های ژانر پلیسی قرارداد. کتاب درمورد زنی معتاد به الکل است که به دلیل مشکلات خانوادگی به این سمت کشیده شده و همین اعتیاد او را از کار بیکار کرده است. زن که نمیخواهد دوستش از اخراجش با خبر شود، هر روز صبح سوار قطار میشود و به لندن میرود و عصر برمیگردد. در این مسیر با مناظر اطرافش داستان میسازد و در جریان مسائلی  قرار میگیرد که داستان ما را میسازد.
برای من که بسیاری از داستان های پلیسی و جنایی را خوانده، این کتاب بسیار شگفت انگیز بود. تا اواسط داستان شما فکر نمی کنید با داستانی پلیسی روبرو هستید و تا اواخر نمیتوانید حدس بزنید چه کسی قاتل است و در پایان داستان با یک شگفتی روبرو میشوید که حتا انتظارش را ندارید.
من این داستان را از سایت خوب نوار خریدم و با صدا و خوانش بسیار خوب و عالی خانم ها: ستاره اسکندری، بهناز بستان دوست و مریم محبوب لحظه لحظه ی داستان را لمس کردم و لذت بردم. ممنونم از محبت این دوستان که این کتاب را برای من لذت بخش کردند.
 دختری در قطار

۱۳۹۵ آبان ۱۸, سه‌شنبه

قطره

‌یاغی‌های آمریکا

بر زمینه‌ی دیوارهای نیلی یا آسمانی بلند، دو یاغی با لباس رسمی مشکی با کفش‌های پاشنه بلند به رقص موقرانه‌ای، که همان رقص دشنه‌های یکسان است، مشغولند تا اینکه گل میخکی از پسِ پوش یکی‌شان می‌افتد که بر اثر دشنه‌ای که تنش را می‌شکافد و در رقص بدون موسیقی زندگی‌اش پایان می‌گیرد. آن دیگری کلاه لبه‌دارش را روی سر می‌گذارد و زندگی خود را وقف شرح نبرد تن به تن می‌کند.
کتاب بورخس علیه بورخس  

۱۳۹۵ مهر ۱۵, پنجشنبه

عصرجدید اسطوره و افسانه


کتاب «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» اثر میچ آلبوم و ترجمه‌‌ی پاملا یوخانیان، توسط نشرقطره چاپ‌شده و تاکنون به چاپ سیزدهم (کتابی که در دست دارم) رسیده‌است. این کتاب که بعد از «سه‌شنبه‌ها با موری» نوشته شده‌است، در مورد مردی‌ست که می‌میرد و به بهشت میرود. در آنجا متوجه می‌شود آنچه در مورد بهشت و دنیای پس از مرگ شنیده است با آنچه هست به کلی متفاوت است ، او باید پنج نفر را ملاقات کند تا به علت زندگیش و دلیل بودنش در دنیا پی‌برد.
در پشت جلد کتاب و در معرفی داستان می‌خوانیم: «هرپایانی آغاز هم هست، فقط در آن لحظه این را نمی‌دانیم. ادی، سرباز کهنه کاری است که احساس می‌کند در زندگی بی‌معنایش، شامل نگهداری از دستگاه‌های یک شهربازی، به دام افتاده است. در طول سال‌ها، شهربازی عوض شده و ادی هم همین‌طور، از جوانی خوش‌بین و امیدوار، به گیرمردی تلخ و دل‌خسته مبدل می‌شود. زندگی‌اش سرشار از یکنواختی، تنهایی و پشیمانی است.
 و بعد ادی در روز تولد 83 سالگی‌اش، در سانحه‌ی غم‌انگیزی، هنگام نجات دادن دختر کوچکی از سقوط یک گردونه، می‌میرد. در دم آخر دو دست کوچک را در دستانش احساس می‌کند و بعد هیچ... ادی در زندگی پس از مرگ چشم می‌گشاید و درمی‌یابد که بهشت باغ عدن سرسبز نیست، بلکه جایی است که پنج نفر که در زندگی او نقشی داشته‌اند، زندگی زمینی‌اش را برایش توضیح می‌دهند. این پنج نفر ممکن است از عزیزان او، و یا غریبه باشند. اما همه‌ی آن‌ها، زندگی او را به شکلی تغییر داده‌اند.
آن پنج نفر، به نوبت، پیوندهای نادیده‌ی زندگی زمینی او را نشانش می‌دهند. در تمام طول داستان، ادی نومیدانه به دنبال یافتن رستگاری در آخرین اقدام زندگی‌اش، یعنی نجات آن دخترک است: آیا کارش موفقیتی قهرمانانه بوده یا شکستی مفتضحانه؟
پاسخ این سؤال که از نامحتمل ترین شخص می‌آید، به اندازه‌ی لحظه‌ی دیدن بهشت، الهام‌بخش است.»
همیشه به انسان‌های نخستین غبطه می‍‌خوردم که برای درک محیط اطراف‌‍شان مجبور به تفکر و مجادله با خویش و در نهایت ساخت اسطوره و افسانه بودند. آنها از هیچ دین و آیین و علمی تقلید نمی‌کردند. ذهن آنها چنان خلاق بود که به شیوه‌ی خودشان مسائل را بررسی و درک می‍‌کردند. دوست داشتم مثل هندیان مسائل پس از مرگ را به شیوه‌ی خودم بررسی کنم نه آنچه از دین یا گذشتگان به من رسیده است.
حال با خواندن کتاب «در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند» احساس می‌کنم تا به حال راه را اشتباه رفته‌ام. می‌توان انسانی امروزی بود اما اسطوره، افسانه، درک و بینش خود را داشت، با مسائل درگیر شد و درکی جدید از زندگی، مرگ و جهانِ پس از مرگ داشت؛ کاری که میچ آلبوم به زیبایی انجام داده و برای من خوشایند است. جالب است در این زمانه کسی باشد که تحلیلی شخصی و خلاقانه از زندگی داشته باشد و برای  جهان پس از مرگ خویش درکی فلسفی و زیبا بیافریند.
بسیاری از ما در مراحلی از زندگی این سؤال را از خود پرسیده‌ایم که راستی علتِ بودن، هستی و مسئولیت ما در این جهان چیست؟ چرا اینجا در این نقطه از جهان زندگی می‌کنم و حال مسئولیتم چیست؟ و هنگامی‌که سنی از ما می‌گذرد دغدغه‌ی ما اینست که آنچه به عهده‌ی من بود به خوبی انجام شد؟ جواب این سئوالات اولین دغدغه‌ی ما پس از مرگ است و از سوی دیگربهشتی که تو در نظر داری با بهشت من ممکن است متفاوت باشد. زیباترین جمله ی کتاب درباره‌ی همین است که: «بزرگترین هدیه‌ای که خدا می‌تواند به تو بدهد این است: درک آن‌چه در زندگی‌ات گذشته. تا زندگی‌ات برایت توجیه شود. این همان آرامشی است که دنبالش بودی.»
داستان از پایان زندگی ادی شروع می‌شود و رفت و برگشت‌های زمانی خللی در داستان ایجاد نکرده‌است. نظم و هماهنگی داستان بسیار زیباست و تعلیق‌ها به جا و عمیق. شاید به جرئت بتوانم بگویم بهترین کتاب میچ آلبوم که تا به حال خوانده‌ام.


نوشته‌های مرتبط:
1.     میچ آلبوم 


۱۳۹۵ تیر ۳۰, چهارشنبه

قطره

اگه کفشت پاتو می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی و درد رو به پات تحمل کردی دیگه در مورد آزادی شعار نده! کامو


۱۳۹۵ خرداد ۱۶, یکشنبه

و من در جامعه ای فرومایه دست و پا می زنم

ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﻘﺮ ﺗﻦ ﺩﻫﺪ
ﺩﯾﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺳﺘﻢ ﮐﻨﺪ
ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﻪ ﺍﻧﺪ...

ﻣﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ، ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻫﺒﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ...
ﺩﯾﻨﯽ، ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺤﻤﯿﻞ...
ﻭ ﮐﺸﻮﺭﯼ، ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺮﺯ...

ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻢ!!!
ﻭ ﺑه همین ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﯿﻨﻮﺍﯾﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ

مقدمه ی بینوایان

ویکتور هوگو

کانال شهرکتاب

۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

کتاب گویا

تازگیا قالی رو به اتاق خودم آوردم که مهمونای نوروزی اظهارنظری در مورد نوع بافت یا قالی من نداشته باشن . اتفاق خوبی افتاد چون تازه فهمیدم که به جای موسیقی می تونم به یک کتاب گویا گوش کنم و لذت ببرم. جای کتاب خوندن رو نمی گیره اما بهتر ازجونِ جونم یا حنا خانم یا نسترن گوش دادنه :)))
فعلن دارم کتاب پیشگویی آسمانی رو می شنوم و برام جالبه که به جای موسیقی، کتاب بشنوم و اطلاعات خوبی بدست بیارم. همون طور که می دونی من بیشتر کتاب خوندن رو دوست دارم اونم از روی صفحات کاغذی. درسته که توی موبایل یا کامپیوترم کلی پی دی اف دارم که می تونم بخونم اما راستش عادت نمی کنم، برام سخته و وقتی عادت می کنم که از روی آیپد کتابی رو بخونم بعدش دچار یه تناقض مسخره میشم :))) ورق زدن توی آیپد با کتاب :)))) باورت میشه؟
به هرحال خودم هم می دونم در این زمینه مشکل دارم خدا رو شکر دوست گلی دارم که از زمانی که من دچار اون مشکل شدم تا حالا برام کتاب میفرسته گاهی هم آژانس میگیرم و میرم دم کتاب فروشیش و کلی کتاب می خرم . داشتن دوست خوب نعمته می دونی وقتی در مورد همین چند تا دوست خوبم که تعدادشون به انگشتای یه دست هم نمی رسه فکر می کنم اشکم در میاد . خیلی کمکم کردن و ازشون سپاسگزارم. این که کسی درک کنه توی روزایی که قدم از قدم نمی تونی برداری برات کتاب بفرسته یا دیگری درک کنه که بعد از خوب شدنم وسایل سفرم رو مهیا کنه یا یه دوست دیگه توی شیراز چند روز تمام وقت خودش رو وقف آدم کنه خیلیه
به هرحال خدا رو شکر که الان وضعیت خوبی دارم. کتاب گوش می کنم و قالی می بافم و از طرف دیگه دوباره کتاب "کتابخانه ی بابل" رو شروع کردم . عاشق بورخس هستم فکر کنم این از روی اسم بلاگم مشخص باشه "کتابِ شن"

۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

شوخی و جدی

از خدا که پنهون نیست از شما هم چه پنهون، دارم کتاب ابله داستایوسکی ترجمه ی سروش حبیبی که نشر چشمه منتشر کرده می خونم. واقعیتش اینه که قسمت اول از جلد یک رو تموم کردم و در فکر خواننده ی بیچاره و مترجم بخت برگشته ی کتاب های روسی هستم. دست آقای حبیبی درد نکنه که خیلی روون و گاهی با زیرکی این کتاب رو ترجمه کرده، اما کلن ترجمه ی کتابهای روسی و خوندنشون خالی از زحمت و اشکال نیست. به خصوص کتاب های کلاسیکی مثل همین ابله یا برادران کارامازوف یا نوشته های چخوف و تولستوی و بقیه که پر از کلمات مطنطن و چند معنی و پر ابهام هستند اما به عنوان یه خواننده دو اشکال عمده در نوشته های روسی هست که جون آدم رو میگیره: اسامی ، روزهای طولانی. 
همونجور که می دونید اسمهای روسی دو اشکال عمده دارن : اولن خیلی هاشون سه بخشی هستند مثل: آفاناسی ایوانوویچ تروتسکی ، ایوان پتروویچ پتیتسین ، دریا الکسی یوونا و دردسر زمانی شروع میشه که یه شخصیت رو با اسم افاناسی ایوانوویچ میشناسی و بعد در جای دیگه به یه کسی رو میبینی که اسمش تروتسکی ه و تازه آخر کار متوجه میشی این دوتا شخصیت در حقیقت یه شخصیت بودن که نویسنده گاهی اسم اول و گاهی اسم دوم رو بکار می برده ( حالا بشین از اول رمان رو بخون چون فکر می کردی دو شخصیت بودن ) اما مشکل دوم که هم مترجم بنده خدا به زحمت میفته هم خواننده ، اینه که روسها عادت دارن اسمها رو کوچیک کنن ینی اول یه اسم بلندبالا برای خودشون میذارن بعد کوچیکش می کنن اما فکر نکنید قاعده و قانونی داره نه  مثلن پتیا کوچک شده ی پیوتر هستش و گانکا کوچک شده ی گانیا و گانیا خودش کوچک شده ی گاوریلا هست ( گیج نشید بنده خدا آقای سروش حبیبی توی زیرنویس ده بار این موضوع رو توضیح میده که البته چاره ی دیگه ای نداره ) شما تصور کنید شخصیتی به نام گاوریلا آردالیونیچ در داستان داشته باشید که هم به نام گاوریلا خونده میشه هم گانیا هم گانکا هم آردالیونیچ ( بدبخت شدیم رفت)
اما مشکل زمان: من نمی دونم توی روسیه روزاشون چند ساعته فکر کنم خیلی طولانیه شاید از روزای ما خیلی طولانی تر ( به خدا بی شوخی میگم ) تصور بفرمایید شخصیت اصلی داستان در یک روز توی قطار کلی ماجرا داره بعد وارد سن پترزبورگ میشه بعد میره خونه ی یه ژنرال ، کلی ماجرا براش پیش میاد بعد میره یه جا خونه اجاره می کنه و کلی دعوا و جنجال هم اونجا داره بعد میره خونه ی یکی مهمون سرزده میشه و از یکی خواستگاری می کنه تا اینجای کار هنوز روز تموم نشده به خدا ، تازه 288 صفحه از کتاب میگذره تا یه روز تموم بشه به سلامتی . شما هم مثل من فکر نمی کنید که روزهای روسیه دو برابر روزهای ماست؟؟؟

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

داستان یک کتاب

پشت هر کتاب، هر نوشته، هر داستان، قصه ای نهفته است. قصه ی نوشته شدن ، چگونه به رشته ی تحریر درآمدن، چگونگی انتشار و..... به خصوص در ایران که هزاران قصه و داستان درست میشود تا کتابی به دست من و شما برسد. از نوشته شدن کتاب یا ترجمه ی آن تا صدور مجوز و لغو انتشار و سانسور و هزار برنامه ی دیگر تا این که کتابی به کتابفروشی برسد ( البته اگر در این میانه ناگهان لغو نشود و کتاب جمع آوری نگردد)
اما گاهی یک کتاب و یک نویسنده داستان ویژه ای دارند و کتاب «اتحادیه ی ابلهان» یک تراژدی در پشت سر دارد. کتابی که جایزه ی پولیتزر یازده سال بعد از خودکشی نویسنده و سالها دوندگی مادر نویسنده برای انتشار کتاب، بالاخره به آن تعلق گرفت. داستان از این قرار بود که این کتاب در حدود سال 1959 به رشته ی تحریر درآمد اما به رغم تلاش های نویسنده ، هیچ ناشری حاضر به چاپ آن نشد . پس از خودکشی جان کندی تول، نویسنده ی کتاب، مادرش سالها دوندگی می کند و در پایان یکی از ناشرین که از رفت و آمد و اصرار مادر نویسنده خسته شده بود آن را چاپ می کند و سال بعد از چاپ، کتاب برنده ی جایزه ی پولیتزر می شود.
به قول منتقد روزنامه ی نیویورک تایمز: اتحادیه ی ابلهان در حقیقت ناشرانی بودند که با نپذیرفتن کتاب، ما را از مجموعه آثار یکی از بزرگترین نوابغ ادبیات محروم کردند.

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

معرفی و نقد یک کتاب

«خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت» نام کتابی است  نوشته ی شرمن الکسی و ترجمه ی رضی هیرمندی که با کاریکاتورهای الن فورنی ، جذابیتی دوچندان یافته است. کتاب داستان نوجوانی سرخپوست را بیان می کند که کمابیش با الهام از زندگی خودِ نویسنده است که توسط نشر افق منتشر شده . آنچه به عنوان توضیح در پشت جلد کتاب می خوانیم چنین است:
«جونیور، کاریکاتوریست نوجوان در اقامتگاه سرخپوستان زندگی می کند. او با گرفتاری های جورواجور جسمی به دنیا آمده. اطرافیانش، جز یک دوست یک دل و یک رنگِ او، مرتب آزارش می دهند. جونیور به قصد آموزش بهتر، اقامتگاه را ترک می کند و به مدرسه ای تمام سفیدپوست در شهرک مجاور می رود. قوم و قبیله اش به او که نخواسته هم رنگ جماعت باشد لقب خائن می دهند و دردسری تازه شروع می شود. شرمن الکسی زندگی واقعی اش را دستمایه قرار داده و جهانی شگفت و تأمل برانگیز آفریده که با طنزی یگانه، خوانندگان سنین مختلف را به گریه و خنده وامی دارد.»
کتاب ، بسیار ساده و روان نوشته شده و نگاهی واقعگرایانه و رئال به زندگی یک نوجوان سرخپوست با تمام خوبی ها و زشتی هایش دارد. مقایسه ای زیبا و دلچسب و در عین حال گزنده، نوع برخوردهای سرخپوست ها و سفید پوستان با مسائل و مشکلات و با یکدیگر بسیار دقیق و بی پیرایه بیان شده و نگاه دقیقی به مسائل ، مشکلات ، اشتباهات و رفتارهای زشت و زیبای سرخپوستان دارد. تنها دلیل این نگاه جامع و کامل را می توان در سرخپوست بودن خود نویسنده جستجو کرد و نگاه واقعگرای او. نویسنده به قول خودش ، نخواسته نگاهی اسطوره ای یا افسانه ای به مسائل و مشکلات داشته باشد بلکه با نگاهی رئال به معضلات سرخپوستان نگریسته و درصدد رفع و حل مشکل بوده است به همین دلیل است که ما با جامعه ی سرخپوستی در حال حاضر آشنا می شویم و نه یک جامعه ی قرن نوزده یا هجده.
از این منظر من بسیار از کتاب آموختم و مطالعه ی آن را به همه توصیه می کنم. کاریکاتورها جذابیت بسیاری به کتاب داده اند و نگاه یک نوجوان را تداعی می کنند. از سوی دیگر لحن نه چندان جدی کتاب این قابلیت را ایجاد کرده که کتاب هم برای خوانندگان بزرگسال و هم نوجوانان جذاب و دلچسب و دارای کشش باشد.
 اما متاسفانه باید بگویم اشکالاتی هم در ساختار و سبک کتاب دیده می شود: بخش اول کتاب تنها بخشی است که به بیماری جونیور پرداخته و در بقیه ی بخش ها ما هیچ نشانی از بیماری، عینک تا به تا و لکنت زبان جونیور نمی بینیم این مسئله وقتی جدی می شود که جونیور به مدرسه ی سفیدپوست ها می رود و این عینک و لکنت در روابط او با کسانی که اولین بار است او را می بینند، تأثیر گذار است اما هیچ اثری از این بیماری ها و این ظاهر و نمودهای ظاهری بیماریش نمی بینیم.
از سوی دیگر گره های داخل قصه هستند که بی هیچ علت خاصی گشوده می شوند و یا روابطی که هیچ توضیحی برایشان نیست و نه انجامی دارند و نه تاثیری.شاید می شد داستان را با گره ها و گشایش های بهتری نوشت و جذابیت داستان را بیشتر کرد.
از مشکلات داستان که بگذریم به خود کتاب باز می گردیم و کاستی هایی که در خود کتاب وجود دارد. یکی از جذابیت های بزرگ کتاب کاریکاتور آن است نقاشی هایی که مسلمن ناشر برای چاپ آنها زحمت زیادی کشیده است اما مسئله ای که بسیار خنده دار به نظر می رسد عدم عنوان تصویرگر و کاریکاتوریست کتاب چه در جلد و چه در بخش توضیحات کتاب است. مگر می شود مسئله ای که چنین تأثیر بزرگی در داستان دارد و شاید بتوان آن را جزء لاینفک داستان قلمداد کرد از قلم بیفتد و در معرفی کتاب در نظر گرفته نشود؟
از این اشکالات که بگذریم کتاب بسیار جالبی بود که زیبا نوشته شده و به زیبایی ترجمه شده است. از مترجم خوب کتاب و تذکر جالبش در ابتدای کتاب سپاسگزارم .


مطالب مرتبط:

آشنایی با زندگی یک سرخپوست
خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت/ خنده دار از ابتدا تا انتها



۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

قسمتی از یک کتاب


........ قبلنا فکر می کردم دنیا از رو قبیله ها تقسیم می شه. قبیله ی سیاها و قبیله ی سفیدا. قبیله ی سرخ پوستا و قبیله ی سفید پوستا. ولی حالا می فهمم درست نیس. دنیا فقط به دو تا قبیله تقسیم می شه: قبیله ی آدمایی که بی شعورن و قبیله ی آدمایی که بی شعور نیستن.

خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت

۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

یک کتاب قدیمی و خوب

کتاب « شوایک سرباز پاک دل » یکی از قسمت های داستان های دنباله داری است که «یاروسلاو هاشک » به صورت طنز تلخ و انتقادی در مورد وضعیت جامعه و جنگ در کشور چک ، نوشت. این سری داستان ها که قهرمان شان شخصیت « به ظاهر» سفیه و نادانی به نام « شوایک » است به وضعیت جامعه ای می پردازد که در آستانه ی جنگ جهانی اول است و جنگی که در واقع هیچ ربطی به جامعه ی چک ندارد اما به دلیل اینکه در آن زمان چک یکی از کشورهای تحت استبداد اتریش بوده، مجبور است در جنگی ناخواسته شرکت کند .
شوایک می گوید: با عرض بندگی به استحضارتان می رسانم من سفیه مطلق هستم....
در حقیقت نمی توان روی این حرف چندان صحه گذاشت شوایک در این داستان ها شخصیتی شبیه بهلول دارد انسانی که خود را به سفاهت زده تا با رندی تمام تابلوی تمام عیار جامعه ی خود باشد و زبانی برای بازگویی مشکلات.
ترجمه ی « ایرج پزشک زاد» هم خوب و روان و دلنشین است . اگر از برخی استثناءها بگذریم جالب و مفرح است . من که از کتاب لذت بردم امیدوارم شما هم لذت ببرید.
قسمتی از کتاب:
.... وقتی اربابش، بعد از نیمه شب به خانه برگشت گزارش کار روزانه اش را به این شرح خلاصه کرد:
با عرض بندی به استحضارتان می رسانم، سرکار ستوان، همه چیز مرتب است، غیر از گربه تان که یک کار خیلی بدی کرد و قناری تان را خورد.
لوکاش فریاد زد: چی گفتی؟
_ با عرض بندگی به استحضارتان می رسانم، سرکار ستوان، که موضوع را در سه کلمه توضیح می دهم. من می دانستم که گربه ها از قناری خوششان نمی آید و دستشان برسد یک بلایی به سرش می آورند. به این جهت فکر کردم بگذارم شان پیش هم که رفیق بشوند و به خودم گفتم که اگر گربه بخواهد شلوغ کند یک درسی بهش می دهم که زندگی کردن را یاد بگیرد، برای این که من حیوانات را خیلی دوست دارم. توی خانه ی ما یک کلاه فروش می نشست که برای تربیت کردن گربه اش سه تا قناری از دست داد، اما عاقبت نتیجه به حدی خوب بود که گربه اجازه می داد قناری روی گرده اش بنشیند. من هم خواستم کار آن کلاه فروش را بکنم، قناری را از قفسش در آوردم و جلوی دماغ گربه گرفتم. اما این گربه ی لعنتی پیش از این که بتوانم حرکتی بکنم یک گاز محکم گرفت و پرنده ی بیچاره بی کله شد. من خیال نمی کردم که گربه ی شما یک همچه قساوتی داشته باشد. اگر یک گنجشک بود حالا یک حرفی، ولی قناری! اگر می دیدید که چطور این گربه با لذت بال و پر و همه چیز را می جوید و از خوشی خور خور می کرد! می گویند گربه ها سواد موسیقی ندارند و در نتیجه چهچه قناری را دوست ندارند، برای این که از آوازش چیزی سرشان نمی شود.....

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

من و هانا آرنت


بهتون توصیه می کنم کتاب توتالیتاریسم اثر هانا آرنت رو نخونید :
وقتی توی یه خانواده ی سیاسی به دنیا بیای چه بخوای چه نخوای از سنین کم، حرفهایی رو می شنوی، مسائلی رو می بینی، اتفاقاتی رو لمس می کنی که شاید هم دوره ای های خودت هم تجربه نکرده باشن. گاهی یه کتاب با هر صفحه اش برای شما خاطرات و سختی هایی رو زنده می کنه که تا چند روز اعصابتون به هم می ریزه. و کتاب توتالیتاریسم برای من حکم چنین بازگشتی رو داره. بازگشتی که سخته و لحظه لحظه اش برای من دردناک و تعجب آوره که کسی، چندین سال پیش در آن سوی دنیا چنین حرفهایی رو می زنه که من با پوست و استخوان لمسش می کنم و احساس می کنم در کنارم نشسته و با من صحبت می کنه، انگار مخاطبش منم، منِ ایرانی که در این نظام، این حکومت و این برهه از زمان زندگی می کنه. تمام خاطراتم رو واکاوی می کنه و علت شرایط حالا رو برام توضیح میده.
ممنونم هانا آرنت :*

۱۳۹۱ مهر ۲۳, یکشنبه

کلماتی برای کنار آمدن با مرگ

یک زن بدبخت آخرین کتابی است که از ریچارد براتیگان چاپ شده است. کتابی مهجور که دو سال پس از این که نوشته شد نویسنده اش خودکشی کرد و سالها منتظر ماند تا شانزده سال پس از نویسنده اش به دست ناشر سپرده شود.
دلم برای این کتاب سوخت. بیش از این که داستانش مرا به خود جذب کند، این سرنوشت غمگینش بود که مرا واداشت که کتاب را به پایان برسانم و به لحظاتی بیندیشم که نویسنده ، علاوه بر خودکشی زن بدبخت، به خودکشی خود می اندیشیده و این مرگ را برای خود تجزیه تحلیل می کرده است. و به کلماتی که نویسنده را برای کنار آمدن با مرگ همراهی می کرده اند.
شاید تو به من بخندی اما من به یک زن بدبخت از دریچه ای دیگر نگاه کردم و لذت بردم

ممنون آقای براتیگان

۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

کتاب صوتی

دلم می خواد کتاب توتالیتاریسم رو بخونم و ضبط کنم شاید بقیه گوش کنن و بفهمن توی چه نظامی دارن زندگی می کنن و چقدر حرف های این زن با جامعه ی ما همخوان و همسو هست چقدر زیبا وضعیت جامعه ی ما رو ترسیم می کنه وقتی که از توده هایی سخن می گه که در عین این که می دونن چه بلایی سرشون میاد باز هم نظامی توتالیتر رو حمایت می کنند
شاید به برخی قسمت هاش نقد داشته باشم اما در کل منطبق با جامعه ی ماست

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

ملکه به سلامت باد

به تازگی کتاب لیدی الیزابت را به پایان رساندم . کتاب پیشکشی از سوی یک دوست بود و برای تغییر ذائقه ی کتابی من مناسب به نظر می رسید اما....
کتاب به  دوران کودکی و جوانی لیدی الیزابت (ملکه الیزابت) می پردازد و به سیر زندگی و حوادث و وقایع آن دوران را به صورت مبهمی بیان می کند .
متاسفانه کتاب نه لحن داستانی مناسبی به خود گرفته بود و نه لحنی تاریخی ، لحنی بینابینی گرفته بود که نه می توانست به ذائقه ی یک خواننده ی رمان خوشایند باشد و نه به سلیقه ی یک خواننده ی کتب تاریخی شیرین می آمد. شاید بزرگترین اشکال کتاب همین بود و بدتر از آن وقتی بود که در پایان کتاب متوجه می شدی که نویسنده اقرار دارد که حتا به تاریخ چندان پایبند نبوده است. لحن چاپلوس و متملق نویسنده که تا پایان کتاب با حالتی جانبدارانه به الیزابت پرداخته و او را مبرا از هرگونه عیب و نقصی نشان می دهد انسان را منزجر می کند و به نوعی یادآور ادبیات درباری و مجیزگویی است که مدح و ثنای حاکمان و پادشاهان و ملوک را می گویند . 
به هر روی این کتاب را تمام کردم اما چندان دلچسب نبود 

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...