‏نمایش پست‌ها با برچسب درد دل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درد دل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ شهریور ۴, شنبه

زندگی

دیشب آپارات فیلمی از منصوره حسینی، نقاش و مجسمه ساز برجسته ی کشورمان را پخش کرد. نقاش زبردستی که ابداع نقاشی خط را به او نسبت می دهند و مجسمه های زیبایش انسان را به هزاره های اول می برد. کار او با سفال بینهایت زیباست و نقاشی خط او شورانگیز است. فیلم چندان جالبی نبود نه از نظر محتوا و نه از نظر هنری اما چیزی که برای من جذابیت داشت حرف خانم حسینی بود آن جا که در مقابل یکی از تابلوها ایستاد و گفت: این چهره ی درونی من است. من همیشه همین گونه بی قرار، همین گونه پرشور، همین گونه آتشین مزاج بوده ام.
چندین سال پیش که به دلایلی دچار افسردگی شده بودم و توصیه ی پزشکم این بود که نقاشی کنم. نمونه کارهایم را برای استاد خسروجردی بردم و نگاهی کرد و گفت: خصلت ونسان ونگوکی داری. یه تابلوی بزرگ بکش ببینم چقدر شبیهی.
تابلو را که کشیدم گفت اشتباه نکرده بودم.
دیشب از حرف خانم حسینی ترسیدم. گرچه ونسان ونگوک یک اسطوره است و خانم حسینی استادی به نام اما تا به حال از این که این همه از نظر روحی شبیه کسی باشم نترسیده بودم. زندگی هردو، آثار هردو، و مرگ و پایان کار هردو سرشار از هراس ها و بدایعی است که شاید کمتر کسی بخواهد که شبیه باشد. از خودم می هراسم 

۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

لب فرو بند و هیچ مگو

حقیقتش اینه که گاهی همه ی ما دوست داریم یه آغوش گرمی باشه و توی بدبختیا، توی ناراحتیا، توی خوشحالیا حتا ، توی آغوش گرمش پناه بگیریم، گریه کنیم ، ضجه بزنیم ، احساس آرامش کنیم ، صدای قلبی رو بشنویم که برامون لذت بخشه و حتا با صدای قلبش بمیریم.
این طبیعت بشره هرچند که جامعه ی سنتی بخواد کتمانش کنه یا از تو بخوان که به دروغ چیزی ازش نگی یا حتا خودت رو بالاتر از بشر تصور کنی و بهش نیاز نداشته باشی. امروز داشتم به همین ها فکر می کردم و به این که من چنین آغوشی رو کم دارم. خصوصن توی این روزهای سخت نیاز داشتم کسی باشه که آغوشش پناهگاهم باشه و متاسفانه این رو با صدای بلند گفتم. متاسفانه مادر روشنفکر من درک نکرد و الان چندین ساعته که با جدی و شوخی داره همین حرف رو توی سرم میزنه
چنین شانسی دارم من 

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

جایی در دوردست


من دوست دارم برم
مهم نیست کجا
فقط دلم میخواد جایی باشم که دیگه خبر بد نباشه
آدم بد نباشه
مرد شرمنده ، بابای شرمنده
خبر جنگ ، تهدید به جنگ
مملکت پولدار پر از گرسنه و فقیر نباشه
من دوست دارم برم

درد دل

چرا با تو نگویم آنچه در دلم میگذرد و این روزها قلبم را به درد آورده است
می خواهم منطقی باشم اما احساسات و منطق؟ من دیگر جوان نیستم و تو می دانی اما در تمام این سالها هرگز عاشق نشده ام. نامش را هرچه می خواهی بگذار ترس ، خانواده ی سنتی، عواقب جنگ، درگیری های سیاسی ، تجربه های بد و الکن . من هرگز عشق را تجربه نکردم ولی همواره عاشق بوده ام همواره عاشق کودکی و احساسات کودکانه و تو می دانی منظور من چیست.

۱۳۹۱ مرداد ۳, سه‌شنبه

دنیا

چشمامو می بندم
می دونم گاهی نباید چیزی بگم
می دونم گاهی نباید بنویسم
اما دلم خیلی گرفته
برای زنی به سن و سال من خیلی بده
اما دلم خیلی گرفته
دوست داشتم کسی کنارم باشه
اما دنیا رو خیلی وقته طلاق دادم
دلم نمی خواد یادم بیاد کی
دلم نمی خواد بهش فکر کنم
سن من که برسی می فهمی
اعلان شکست خودش شکستی بزرگتره

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

face to face

خدایا ! قربونت برم! فدات شم!
ببین من بعد از سالها چت و سابقه ی اینترنتی ، امشب به یه نکته ی اساسی رسیدم. می دونی مشکل رابطه ی من و تو چیه؟
حالا درسته تو خدایی و منو می بینی. اما خو مث این چت شده که آدم می دونه طرف مقابلش وجود داره اما چون نمی بینه خو این رابطه کم کم سرد میشه. برای همینه که این عشقای اینترنتی به هیجّا نمی رسن.
به نظرت ملاقات حضوری و فیس تو فیس بیتر نیس؟؟؟ 

۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

درد دل4

سخته که بفهمی یه عمر اشتباه می کردی. خوب حق هم داری. چه چیزمون شبیه بقیه بود که فهم و درکمون باشه؟ نه بچگی مون شبیه بقیه بود نه نوجوونیمون نه جوونیمون و نه.... وقتی درست فکر می کنم ما زندگی نکردیم اما می تونستیم زندگی کنیم و نکردیم؟؟؟ تا چشم واز کردیم که انقلاب شده بود و مملکت قاراش میش بود. نه می تونستی مذهبی باشی و نه نباشی. نه می تونستی روشنفکر باشی و نه نباشی. نه از دنس زمان شاه خبری بود و نه از حوزه علمیه ی بعدش. ما بودیم و بلاتکلیفی. 
هنوز کلاس اول نرفته جنگ شد و هزارمصیبت . خانواده از روشنفکری افتاده بودن به دامن مذهب اما ما نه خوشی های مذهبی ها رو داشتیم و پسر و دختر بازی های قشر مذهبی رو و نه مثل آدم از این مملکت رفتیم پیش دایی مون تا یه زندگی راحت داشته باشیم. با افراط و تفریط های آنچنانی تنها برادرم رو فرستادیم جبهه و مامان و پدر هم به خاطر نگرانی هاشون برای برادرم ، هر روز به یه بهونه رفتن جبهه. 
اما هنوز جنگ و جبهه و بمباران و موشک باران دنبالمون دارن میان. وقتی گله می کنم خواهرم میگه ولش کن تموم شده. اما نشده. خودش هم قبول داره که تموم نشده. هنوز موشک باران برای ما ادامه داره. نمونه اش نیمه ی شعبان یا همین عید فطر که از ترس، قلبم آرام و قرار نداشت یا همین دکتر و دوا و درمون برای این خاطرات لعنتی. بزرگان ما اشتباه کردندو ما متاسفانه همون اشتباه رو هر روز و هر روز تکرار می کنیم 

۱۳۹۰ شهریور ۴, جمعه

درد دل3

خیلی وقته که از خونه بیرون نمیرم. بعد از این مشکل ماهی یکی دو بار بیرون نمی رم. مخصوصن تابستونا که هزار مشکل دیگه هم برام ایجاد میشه. اما امروز رفتم بیرون و کلی خرید هم کردم. گرچه وقتی رسیدم خونه هیچی ازم نمونده بود. من هم مثل همه خوشم میاد برم بگردم. خوشم میاد خرید کنم و با خرید درمانی مشکلاتم رو فراموش کنم. اما....
مشکل بزرگیه که هروقت میری بیرون احساس می کنی امنیت نداری. نگاه ها هرزه و کثیفه . سرت پایینه و راه خودت رو میری اما از لمس نگاه ها چندشت میشه. از این که یه آدم به ظاهر مذهبی روبروی تو از فاصله ی چند متری با اخم و عصبانیت بهت زل زده و وقتی به نزدیکیت میرسه با دهن هرزه و لحنی هرزه تر بهت میگه: خوردنی!
یا از مرتیکه ی لجنی که از پشت سرت با عجله میاد جلو و تا پایان پله های برقی بهت زل می زنه و زمانی که میبینه اخمهای تو باز نمیشه با حالتی حق به جانب و مذهبی نما سرش رو تکون میده که یعنی : عجب دوره زمونه ای شده!! یا وارد مغازه ای میشی و احمقی که تا دیروز مثل آدم داشت رفتار می کرد معلوم نیست چی کوفت کرده رفتارش عوض شده و جوری رفتار می کنه که آدم چندشش میشه. برای خرید شلوار رفتی و اون کثافت جدید ترین شورت هایی که براش اومده به تو نشون میده.
حالم داره بهم می خوره. من نه وضعیت جسمی خوبی دارم و نه حوصله ی این کثافت کاری ها برام مونده. دوست دارم خوب بپوشم و ظاهر تمیز و مرتبی داشته باشم . لباسی زشت و ناجور نمی پوشم گرچه اگر هم کسی بپوشد آن را حق یک خانم می دانم. اما با تمام رعایت هایی که می کنم و با وجود این که خیلی کم از خانه بیرون می روم این گونه مسائل برایم زیاد اتفاق می افتد. مصیبت آن جاست که آن الاغی که مثلن نام گشت ارشاد را برخود نهاده و جلوی ماشین ایستاده تا مواظب باشد خانمی از بهشت راه کج نکند و به جهنم نرود. چنان با آبی آویزان از لب و لوچه با خانمها حرف می زند و با نگاه و ایما اشاره به آدم آویزان میشود که دلت میخواهد با کوله پشتیت به دهانش بکوبی .
نمی دانم چه باید کرد.

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

درد دل2

دلم می خواد از همه خداحافظی کنم و بگم دارم میرم. و بیام یه جایی مثل اینجا که نه کسی منو میشناسه و نه من کسی رو میشناسم بشینم و یه دل سیر بنویسم. اونوقت من باشم و خودم و خودم . اینجوری زنده هستم در عین مردن. حرکت دارم در عین بی حرکتی. نفس می کشم در عین بی تنفسی
و حالا
با خودم تصور می کنم جهانی رو که من به راحتی در یک قسمتش میمیرم و در قسمتی دیگه به حیات خودم ادامه میدم. به راحتی حرکت می کنم و در گوشه ای میمیرم و در گوشه ی دیگر متولد میشم. ای کاش در جهان خارج از اینجا هم به همین صورت بود. من در گودر میمیرم و در توییتر متولد میشم. در میهن بلاگ به قتل میرسم و در بلاگ اسپات از نو زاده میشم. و به این صورت خیلی راحت از حالی به حال دیگه. از گونه ای به گونه ی دیگه. از کارکردی به کارکرد دیگه میرسم.
در جهان رسانه این ممکنه اما آیا در جهان بیرون هم به همین صورت هست؟؟ نه. در جهان بیرون باید بروز و ظهور داشته باشی که به تو به عنوان یه موجود زنده نگاه کنن. باید علاوه بر حضور فکری . یک حضور جسمی ، مادی ، زبانی، تعاملی، ارتباطی داشته باشی تا به تو به عنوان یک موجود زنده نگاه کنن. و این میسر نیست مگر با یک جابه جایی فیزیکی که نیازمند پول و تجهیزات هست . یک تعامل همراه با حضور فیزیکی که نیازمند قدرت ارتباطی و دانش زبانی چه از لحاظ مکالمه و چه ادبیات ارتباطی آن سرزمین هست و یک ارتباط اجتماعی و اقتصادی و .. که همه و همه به وضعیت مالی خوب انسان بستگی داره.
فکر می کنم با این وضعیت جسمی که من پیدا کردم. در حال حاضر چنین امری محاله و دلم می خواست ............
ای کاش نبودم. نکنه افسرده شده ام؟؟

۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

درد دل1

دلم خیلی گرفته. از دیشب 
دوست داشتم با یکی درددل کنم اما نه شونه ای هست که سرم رو بذارم و زار بزنم نه کسی درک می کنه که توی عمق وجودم چه خبره. دلم گرفته دوست دارم سرم رو بذارم و هق هق گریه هامو توی یه بالش بریزم و بعد دردهامو دونه دونه گره شون رو باز کنم و رشته ی بلند زندگی نکبتم رو بندازم جلوت
دوست دارم کسی باشه که بفهمه چی می گم
دوست داشتم که کسی بود تا درک کنه چرا این همه غم و غصه تلنبار شده توی حلقم و راه حرف زدن، راه نفس کشیدنم رو گرفته
برام سخته . بودن با آدمها . حرف زدن با اونها . تحمل کردن دردها . امید داشتن به اینکه همه چی درست میشه همه چی رو روال میفته. حال من خوب میشه. وضعیت جسمی و روحیم مرتب میشه. دیگه نمی تونم به چیزی امیدوار باشم. خسته شدم می فهمی خسته 

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...