‏نمایش پست‌ها با برچسب کوتاه نوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کوتاه نوشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

المپیک امسال

همیشه من بودم و پدر و حسین که مسابقات جهانی را می دیدیم . که با تمام غرغرهای نوشین و مامان می نشستیم و تا صبح فوتبال می دیدیم. المپیک را زیر و رو می کردیم. خبرهای کشتی را به هم می دادیم . ساعت مسابقات را حفظ می شدیم.......
پدر که رفت ، من بودم و حسین و محمد علی . حسین بلد بود چگونه جو مسابقه را بین خانواده راه بیندازد. شور و شوقی ایجاد می کرد و محمد سور وساتی به پا می کرد یا حداقل تلفنی از وضعیت هم با خبر بودیم . خوش می گذراندیم و جو می دادیم به هم.
امسال المپیک آمد و رفت و من.............
حسین آمریکا، محمد سوئد و من اینجا

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

ملولم

دلم خسته است
و ذهنم دلش یک باغ سبز می خواهد
روحم دوست دارد در یک دشت باز بدود
و فریاد بزند:
خسته شدم

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

آزادی

می توان همه ی عمر به آسمان خیره شد تا خورشید برآید و خود به خود سحر گردد
می توان تمام عمر در انتظار شاهزاده ای بود سوار بر اسب سپید آرزوها و امیالمان
می توان دست روی دست گذاشت
نشست
و دنیا را به نقد کشید
اما من برای رسیدن به صبح
برای برآوردن آرزوهایم
برای آمدن تو
هرگز منتظر تقدیر نخواهم ماند
دستان تاول زده ام گواه این ماجراست

۱۳۹۱ مرداد ۱۲, پنجشنبه

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...