۱۳۹۵ مهر ۲, جمعه

پاییزجان هم آمد


با این وضعی که من مینویسم حق دارن ملت سراغم نیان یا اصلن از نوشته های من بدشون بیاد، اما خدایی دوستان می‌دونن که من از تابستون بیزارم و از  مهر فعالیت من شروع میشه تا اوایل اردیبهشت که اونم بستگی به گرمی یا خنکی هوا داره. این روزا کلی کتاب خوندم کلی کار انجام دادم یه کتاب چرند ویراستاری کردم و یه تابلو رو دارم تموم می‌کنم.
دارم تموم می‌کنم اما دلم نمیاد. شده از یک راهی اونقدر خوشت بیاد و اونقدر مسیر برات خوشایند باشه که نخوای تموم بشه؟ این تابلو برای من حکم همون مسیر رو داره. خوشحالم که تونستم به اینجا برسونمش اما ناراحتم که تموم بشه و ازش جدا شم. من عاشق این تابلو هستم و فکر می‌کنم چقدر خوب بود همین اشتیاق همین لذت رو از مسیر زندگی هم داشتم. چقدر خوبه آدم از مسیر عشق، کار، تحصیل، دوستی و حتا همراهی با دیگران لذت ببره؛ اینجوری هم خودمون راحت‌تر مسیر رو طی می‌کنیم هم اون همراه یا اطرافیان که در کنار ما هستن.
کم کم توی این مدت کتاب‌هایی رو که خوندم تا حدی معرفی می‌کنم. تاحدی، چون فکر نکنم حوصله‌ی نقد نوشتن داشته باشم 

۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

خودکشی + قتل

سرگرمی های یک بیمارروانی درجه 3

این روزها برای این که حال بهتری پیدا کنم خودم را با کتاب و انیمه مشغول کرده ام. راستش را بخواهی من هنوز مثل بچه ها انیمه را بیش از فیلم و این حرفها دوست دارم. حاضرم تمام روزم را به انیمه و فیلم انیمیشنی بگذرانم و یک لحظه فیلم نبینم. حال شما بگویید کودک است یا مثل بچه ها رفتار می کند، درست بشو نیستم. به هرحال شب ها تا صبح به دیدن انیمه و خواندن کتاب می گذره و روزها به بافتن.
خودم را مشغول می کنم تا فکر نکنم، حسرت نکشم، به یاد نیاورم که چه احمقانه فکر می کردم. به نظرم کار برعکس است. کل تلاش انسان باید برای به یاد آوردن بود، نه از یاد بردن، اما من تمام تلاشم این است که شب و روز خود را مشغول کنم تا به یاد نیاورم. اسم این کار یعنی نوعی خودکشیِ حافظه 

۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

همین نزدیکی7

نگاه می کند و می گوید: شما خارجی هستید؟

مرد میان سال به نظر می رسد. با موها و ریش هایی جوگندمی، گرچه چندان نمی توان این ها را ملاک سن قرار داد. فقر آدمی را پیر می کند. به گربه ها که غذا می دهم از آن سوی پیاده رو به سمت من می آید و با ناراحتی و کمی عصبانیت می گوید: تازه بهشون غذا دادم.
گربه ها دور پاهایش چرخ می زنند و می فهمم که او را می شناسند. می گویم: گربه های قشنگی هستن، فکر کردم گرسنه ان. خب شاید بعدن بخورن اشکالی نداره. انگار اعتمادش را جلب کرده باشم، لبخند می زند: اینا چیه براشون میریزی؟ می گویم: غذای خشک مخصوص گربه ها. مثل پدری که به فرزندانش افتخار کند نگاهی به گربه ها کرد و گفت: ممنون اما بهشون غذا دادم شما زحمت نکشین.

۱۳۹۵ مرداد ۲, شنبه

تناقض احوال

از طرفی اونقدر حالم بده که فقط میخوام یه گوشه تنها باشم اما از طرفی اونقدر حالم خوبه که میخوام بشینم همش کتاب بخونم
این تناقض رو با چی باید جواب داد؟؟؟


















۱۳۹۵ تیر ۳۰, چهارشنبه

قطره

اگه کفشت پاتو می زد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی و درد رو به پات تحمل کردی دیگه در مورد آزادی شعار نده! کامو


۱۳۹۵ تیر ۲۹, سه‌شنبه

باز هم ترجمه

این روزها کتاب کوچکی خریده ام که ترجمه ی یکی از دوستانم بود.
نمایشنامه ای که به گفته ی دوستان بسیار زیبا و جالب بوده و پیش از این با ترجمه های دیگری روانه ی بازار شده بود. راستش را بخواهید با تمام حال بدی که داشتم اما کتاب را در عرض یک ساعت خواندم و با این که اصلن دلچسب نبود، اما چون فکر کردم حتمن اشکال از گیرنده های من است و نه فرستنده، برای بار دوم هم خواندم.
نه ترجمه، و نه نمایشنامه برایم جذاب و جالب نیامد. ممکن است دلایل مختلفی داشته باشد اما دوست خوبم. وقتی می بینی که یک کتاب با ترجمه ای بهتر، روانه ی بازار شده است، لطف کن یا ترجمه ای بهتر از قبل ارائه کن و یا از خیر ترجمه ی کتاب بگذر و بگذار خواننده ی بینوا سردرگم و درمانده نشود.
با تشکر از تمامی مترجمان تازه وارد 

۱۳۹۵ تیر ۲۸, دوشنبه

قطره

هميشه به قلبت بگو كه ترس از رنج از خود رنج بدتر است تاريكترين لحظه‌ی شب لحظه‌ی پيش از برآمدن آفتاب است! پائولو کوئیلو

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...