۱۳۹۴ فروردین ۷, جمعه
۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سهشنبه
همين نزديكى٤
نگاهى به زن كرد، مثل هميشه با دقت خانه تكانى مي كرد چنان كه انگار خانه ى خودش باشد و يا عزيزترين نزديكانش، مي دانست نمي آيد اما باز گفت: عزيز جون بيا ناهار بخور.
_ نه خانم جان روزه ام
ميدانست روزه نيست، هيچوقت غذا نميخورد. بچه هايش گرسنه بودند و او لقمه از گلويش پايين نميرفت. اما هيچگاه به رويش نمي آورد: باشه پس لااقل بيا استراحت كن
_خانم جان همين اتاق مونده تموم بشه چشم ميام خدمتتون
بعد از ظهر كه ميرفت يك ظرف غذا به دستش داد و مثل هميشه گفت: عزيز سرِ افطار ما رو هم دعا كن
طعم اين روزها
فقط ميوه ها نيستن كه وقتى فصلش بگذره روى درخت ميگندن و ميپوسن
آدما هم همينطورن، فصلش كه بگذره همه چيز بى معنى ميشه، تا وقتى فصلشه بايد جوونى كرد، عشق كرد و عشقبازى، صفا كرد و گشت و گذار، وگرنه فصلش كه بگذره، مثل ميوه اي سخت و بارون ديده ، مثل ميوه اى چروكيده از دهنِ روزگار ميفتى
۱۳۹۳ اسفند ۴, دوشنبه
همين نزديكى٣
سطل زباله ى شهردارى را به پهلو روي زمين خوابانده بود و درونش را جستجو ميكرد، شيشه هاى نوشابه و اجناس پلاستيكى را در يك كيسه ى پلاستيكى بزرگ مي ريخت، گاهى هم بين آشغال ها غذاى مانده اى پيدا ميكرد و كنار مي گذاشت. كارش كه تمام شد، نشست و غذا را بين گربه هاى اطرافش تقسيم كرد و رفت.
۱۳۹۳ بهمن ۲۸, سهشنبه
همين نزديكي٢
لباس هاى مندرسي داشت و سنى حدود ١٢ سال، وارد مترو شد و نگاهى به اطرافش كرد و با صدايي لرزان و نازك شده : خانوما خير از جووني تون ببينين ، كمك كنيد، مادر پير و مريضي دارم ...
همين طور كه حرف ميزد و طول مترو را مي پيمود و در صورتش درد و غمش را نشان ميداد گاهى هم از گوشه ى چشم نگاهى به شيشه ى مترو داشت، فكر كردم منتظر كسي ست اما او خودش را در شيشه نگاه ميكرد و ميزان تاثيرگذاري ش را مي سنجيد
همين طور كه حرف ميزد و طول مترو را مي پيمود و در صورتش درد و غمش را نشان ميداد گاهى هم از گوشه ى چشم نگاهى به شيشه ى مترو داشت، فكر كردم منتظر كسي ست اما او خودش را در شيشه نگاه ميكرد و ميزان تاثيرگذاري ش را مي سنجيد
۱۳۹۳ بهمن ۲۷, دوشنبه
همين نزديكي١
كنار تاكسي نشسته بودند و مرد ريزريز با او حرف ميزد، نميخواست كسي بفهمد كه حرف ميزند و دست نوازشي به سرش ميكشد، مرد كه بلند شد او هم به دنبالش رفت. نميتوانست از مرد دل بكند حتا براى يك لحظه، اما مرد تاكسي را جا به جا كرد و برگشت. از ماشين تكه گوشتى آورد و باز كنار هم نشستند. مرد آرام آرام حرف ميزد و او گوشت را مي بلعيد و گاه به عنوان تشكر دستان مرد را مي ليسيد
سالها
تو رفته اى و من هنوز
از گوشواره هاى ياد تو آويزان
در ياد كودكي ام
در اوج آسمان
من تاب ميخورم
من
اين منِ سرگردان
در عشق مرگ روان
من سالهاست
پود بر تارِ اين كفن كهنه ميكشم
اشتراک در:
پستها (Atom)
یک گوشه دنیا
کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...
-
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﻘﺮ ﺗﻦ ﺩﻫﺪ ﺩﯾﻨﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺳﺘﻢ ﮐﻨﺪ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﻪ ﺍﻧﺪ... ﻣﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﯼ، ﺑﺪﻭﻥ ﺭﻫﺒﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ... ﺩﯾﻨﯽ، ﺑﺪﻭﻥ ﺗﺤﻤﯿ...
-
گاهی پیش میاد که آدم از کتاب خوندن خسته میشه، حتا پیش میاد که کارت زیاده و نمیتونی کتاب بخونی. در چنین مواقعی شنیدن کتاب هم خالی از لطف نیس...
-
ما دست هایمان را در باد کاشتیم شاید روزی دوباره بازگردند لیوان قهوه را در دستانم میچرخانم و گرمایش را با دستانم مزمزه می کنم. شکر ر...
