۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

چرا باید از قلبم برایت مرثیه ای بسازم
تو زیباتر از آنی که بخواهم ناآرامت کنم
تو تنها همدم روزهای سختم
مونس تنهاییم
ندیم روزها و شب های بی کسی ام 
و رازدار قلب آشفته ام هستی
تو را دوست دارم
مخاطب مهربان و صبور من

۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه

کسری از زمان و تمام روح من

زندگی گاه چنان سخت می شود که حرفی باقی نمی گذارد
زندگی به سخت ترین شیوه انسان را به چالش می کشد
و شاید نه
ما انسان ها به سخت ترین شیوه بر روح و جان و مال یکدیگر پنجه می کشیم
فکر کنم دوره ی سختی را به پایان رسانده ام
امیدوارم که پایان یافته باشد 

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

رفت


سه چهار ساعتی هست که خبر را داده اند راستش من همیشه این مشکل را  دارم. درد ، غم ، فاجعه دیر باورم می شود، یعنی باور نمی کنم فاجعه رخ داده. باور نمی کنم که باز عزیزی را از دست داده ام. باور نمی کنم که به فاصله ی کمتر از دو سال سومین دایی من هم رفت. تلخ است و سخت
دو سه ساعتی هست که خبر را شنیده ام و در پیش چشمم خاطرات رژه می روند و من اشک در چشم و بغض در گلو به گوشه ای خیره شده ام. با رفتن هر عزیز ، آدمی تکه ای از وجودش را از دست می دهد. تکه ای از روح و جان و فکر و جسمش را. خرد می شوی در مرگ یک عزیز و هیچ گاه نمی توانی تکه های خرد شده ات را جمع کنی و بگویی این همان ظرف خرده شده ی دیروز است. همیشه تکه پاره هایی گم می شوند. همیشه بخش طلایی ظرف منهدم می شود. همیشه ذهن و خاطره تو را به همان بخش طلایی ظرف وجودت نشانه می رود و گم شدنش را، تکه تکه شدنش را یادآور می شود و تو دوباره و چند باره در طی سالیان خرد و ویران می شوی.
اولین دایی م که رفت، با خودم می گفتم هنوز در سفر است و باز می گردد. اما مهدی دایی، همین مهر دو سال پیش بود. همان بیماری پدر را گرفته بود. می دانستم که می رود اما همیشه می گفتم خوب می شود. و تحریم ها و شاید نه همان سرطان لعنتی او را گرفت. اما بهترین خاطرات و روزهایمان همان سال های آخر بود از هشتاد و هشت تا روز آخر ، اکثر اوقات با هم بودیم و بحث سیاسی و ادبی و این لذت بخش بود. 
و حال سومین دایی هم رفت. دلم می سوزد، دلم می شکند برای خاطراتی که با او داشتم و برای خاطراتی که می توانستیم با هم داشته باشیم و نگذاشتند. دلم می سوزد که ... کاش به این سادگی نمی رفت ... نمی دانم چگونه مادرم را باخبر کنم 

۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

تو کوه باش

آسمون وقتی دلش میگیره ، وقتی ناراحته، وقتی دلتنگه، سرش رو میذاره روی درختا، روی کوهها، روی سرآدما و های های گریه میکنه. کسی از آسمون نمی پرسه چرا دلت گرفته، همه میذارن قشنگ گریه هاشو بکنه و بعد... اشکاشو پاک می کنن و یه بوسه براش میفرستن و آسمون که دلش خالی شده لبخند میزنه. درسته مشکلاتش حل نشده، درسته دردهاش به قوت خودشون باقی هستن ، درسته غمها هنوز هستن اما همین همدردی دشتها و کوهها و آدمها، قوت قلبی هستن برای آسمون تا یه روز دیگه رو هم لبخند بزنه، پرده از روی خورشید برداره و بازهم به کارهای روزانه ی خودش ادامه بده. آسمون به همین همدردی های بی ریای ما دلش خوشه و باز ادامه میده.
تو هم تسلای دلم باش ، از من نپرس چی شده ، برام دلیل منطقی نیار ، بهم نگو چه کاری رو نباید میکردم، بهم نگو از تو گذشته، برام مدرک نیار، سند نیار، بدی هامو توی چشمم نیار، سکوت کن و شونه ی گرمی باش برای اشکهام. دست گرمی باش برای شونه هام قلبم رو آروم کن تا باز مثل دیروز مثل هر روز مثل همیشه لبخند بزنم. من آسمونت نیستم اما تو زمینم باش تو کوه باش برای قلب شکسته ی من،  برای بغض فروخورده ی من دریا باش


۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

یک سوسمار خسته ی خسته ی خسته

مدتی ست که نمی توانم بنویسم. نه به دلیل مشغله ی کاری که بیش از اون به دلیل مشغله ی فکری بیهوده ای که خانواده برایم ایجاد کرده اند. راستش بعد از رفتن برادرم تمام کارهای خانواده بردوش من گذاشته شد. از دوندگی برای مرخصی برادرم و همسرش تا خرید خانه و کارهای کوچک و بزرگی که پایانی برایشان متصور نیست. 
حال هم خانواده به این فکر افتاده که زمین پدرم در کرج را به یک سرانجامی برساند و وکیل خانواده چه کسی است؟ حتمن من . از سوی دیگر مادرم به فکر افتاده که خانه را بفروشد و خانه ی دیگری بخرد و وکیل مادرم کیست؟ من. و از سوی دیگر اگر مادرم بخواهد بفروشد پس خانه ی برادرم هم باید فروخته شود که وکیل او هم من هستم و خانه هم مقدار متنابهی خلافی دارد که باز من باید دوندگی اش را انجام دهم .
اما مشکل اساسی این ها نیستند ( که البته کم مشکلی هم نیستند) مشکل این است که می خواهند همسر برادرم را از کار اخراج کنند ( به دلیل غیبت از محل کار) و دوسال تلاش من که به هدر می رود هیچ اما صندوق اداره حاضر نیست پولش را مسترد کند ( اداره است و زورش می رسد) متاسفانه به دلایلی که بعدن شاید در موردش بنویسم ، باید به دادگاه انقلاب بروم تا بتوانم کارش را انجام دهم.
این حجم کار این همه دردسر به خدا خسته شدم.
چرا این میان کسی کوتاه نمی آید؟

۱۳۹۳ اردیبهشت ۷, یکشنبه

ما پنج تن

ما پنج نفر بودیم
تقریبن هم سن با یک سال کم یا بیش ، گرچه وضعیت مالی خانواده هامون متفاوت بود اما با هم بودیم من کمتر اونا بیشتر. به هرحال دوست بودیم و اون زمان فرقی نداشت پدر فیروزه وضعیت مالی توپی داشت یا پدر پروین کارگرشون بود به هرحال همین وضعیت تا بزرگی هم ادامه داشت.
ما پنج دختر بودیم
من، منصوره، فیروزه، فاطیطی و پروین. امروز بازهم همدیگرو دیدیم . چندان فرقی نکرده بودیم تنها پروین عینکی شده بود و فاطیطی لاغرتر اما انگار بدون این که خودمان بخواهیم خیلی شبیه هم شده بودیم . چشمهای همه ی ما از دردها و غمهایی می گفتن که توی این سالها تحمل کرده بودیم.
ما پنج زن هستیم
منصوره از ما بزرگتر بود و فیروزه از همه شرورتر. آن زمان ها میگفتیم بیچاره شوهر فیروزه ، همان شب اول فیروزه تکه پاره ش می کنه. فحش و ناسزا را در مکتب خاله ش آموخته بود و مردم داری را پیش  مادر اما هیچکدوم به کارش نیومدند. شوهرش مرد هوسران و زنبازی بود که نظیر نداشت. منصوره با مرد مذهبی شکاکی ازدواج کرد که او را مجبور می کنه از برادرش هم رو بگیرد و پروین...
ما پنج زن تنها هستیم
تنها متاهل جمع منصوره ست، با دو فرزند به شوهرِ شکاکش چسبیده. پروین همون اوایل طلاق گرفت و با فرزندش به خانه ی مادرش برگشت. فیروزه خرج شوهرش را میده تا نه طلاق را علنی کنه و نه به بچه هاش کاری داشته باشه. فاطیطی شوهرش را با یک تیپا از خونه بیرون کرد و با پسرش زندگی می کنه و من...
خواهرم می گوید تو خوشبخت ترین نفر در این جمعی که لااقل شوهر نکردی و این همه زجر را تحمل نکردی. فکر می کنم راست میگه

۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

#سرفراز

همیشه مسئله ای هست که شوکه ات کند، بغض را در گلویت به هق هق و اشک بدل کند و کمرت را برای روزها بشکند. همیشه چیزی هست که برای ساعتها و روزها مالامال از غم ات سازد. نیمه شب بود و مطالبی در مورد بند 350 می خواندم که توییتر محمد را دیدم. هشتگ سرفراز زده بود و عکسی ضمیمه ی آن. عکس را که دیدم...
محمد بود با موهای تراشیده مثل زندانیان... زل زده بود به من ... درآنسوی شیشه او بود و در این طرف من... چشمان غمناکش و من با بغضی که بی هیچ صدایی به اشک بدل می شد و کم کم هق هق گریه... محمد بود با موهایی که از ته تراشیده شده بود و من که ناگاه افتاده بودم در سلول های اوین، در بند 350 ، در زیر باتوم و چشم در چشم مردی که فرومی کوبید آن باتوم و کابل و قمه ی لعنتی را و قلبم برای حسین می زد و جوشن کبیری که مادرم می خواند و همه تکرار می کردیم خلصنا من النار یا رب
می دانم چندان سردرنمی آوری ، خودم هم نمی فهمم تنها هشتاد و هشت و هشتاد و نه با تمام غصه هایش تکرار و تکرار و تکرار می شود و من خدا را شکر می کنم محمد و حسین نیستند و حسین از اوین خلاص شده ولی باتوم ها نه بر بهاور که بر من می خورند و چشمان مامور هنوز در چشم من است و قمه ای که بر بالای سرم هست. اشک می ریزم و می نویسم شاید این بغض خالی شود و من راحت شوم از این همه بغض و اشک و درد کمر

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...