۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه

18 تیر 88 قسمت اول

محاصره شده بودیم
نه راه رفت داشتیم و نه راه پیش 
همه ی راهها رو بسته بودن و سر میچرخوندی بسیجی و گارد و ارتشی بود
خیابون ابوریحان بود یا فخر یادم نیست اما
پر بود از آمبولانس هایی که توش کلی مامور با شوکر نشسته بودن و کاور امداد تنشون بود
بچه ها رو می زدن و توی آمبولانس مینداختن
موبایل خط می داد
به همه گفتیم محاصره شدیم
فاطمه می گفت مقاومت کنید ما داریم از فردوسی میایم
جلوی دانشگاه خون بود و توی میدون پر از ماشین های ضد زره و نظامی که تا اون روز ندیده بودم
من بودم و محدثه و ناهید 
به خیابون شهدای ژاندارمری که رسیدیم بسیجیا با موتور حمله ور شدن
بچه ها رو به قصد کشت میزدن
و من
دستم قرآن بود و قرآن رو بالا گرفتم که نزنید
فریاد زدم تو رو به این قرآن نزنید
تو رو به خدا نزنید
وضعیت بدی بود
کنار رفتم تا موتورش به من نخورد 
و افتادم.............

۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

شبانه ها

حسابی به هم ریختم
این که دیگران فکر کنن من یه آدم پاچه ورمالیده هستم که می خوام پاچه ی ملت رو بگیرم خیلی دردناکه
اگه من همچین آدم عصبانی ای هستم
بیچاره خانواده ام
چقدر دارن منو تحمل می کنن
:(

۱۳۹۱ خرداد ۳, چهارشنبه

جنگی که ما دیدیم


جنگ بود و تهران
من کودک بودم و نوشین چند سالی بزرگ تر از من. کنار دیوار ایستاده بودیم. صدای ضدهوایی ها به همان اندازه ای دل ما را می لرزاند که صدای موشک ها. مامان و پدر و حسین جبهه بودند .
قلبمان می لرزید اما نباید کسی بفهمد که ما ترسیده ایم. هنوز هر صدای بلندی مرا می ترساند حتا صدای آتش بازی نیمه ی شعبان
جنگ بود و سوسنگرد
وقتی آمدند تصور بر این بود که عرب آمده تا عرب را نجات دهد اما....
آمدند و سوسنگرد را غارت کردند. مال و جان سهل بود دختران را به غنیمت گرفتند و برخی را سر بریدند هنوز بسیاری از دختران مناطق جنگی خاطرات آن روزها را با اشک  تعریف می کنند
جنگ بود و دزفول
صبح شهر بمباران شده بود و شب در بیمارستان غلغله ای بود از مجروحین آن روز و روزهای دیگر. باز هم آژیر قرمز زدند ولی دیگر آژیرها ثانیه ای شده بود. همه می دانستند که هر هواپیمایی که رد شود اگر در آن لحظه بمباران نکند در برگشت بمباران خواهد کرد.
در بخش کودکان صدای قلب چند کودک بلند بود. صبح زیر بمباران متولد شده بودند و ناراحتی قلبی تا پایان عمر همراهشان خواهد بود.
جنگ بود و اهواز
چایخانه ی اهواز به رختشور خانه تبدیل شده بود. زنان در آنجا لباس رزمندگان را می شستند. بیشترشان مادران و همسران رزمندگانی بودند که خوش نداشتند فرزندانشان بجنگند و آنان راحت بنشینند. لباس ها با دست شسته می شدند!! و برخی از لباس ها متعلق به شهدا و مجروحین بودند. لباس هایی که گاه آلوده به بمب های شیمیایی بودند و بسیاری از این زنان را مبتلا کردند.
جنگ بود و سردشت
از کودک 5 ساله تا مردان 70 ساله شیمیایی شدند و دبستان ها آماج موشک قرار گرفتند. شهر تخریب شد و هنوز هزاران زن و مرد سردشتی جانباز شیمیایی است
جنگ بود و عملیات کربلای 4 و 5
دستور بود و باید عملیات صورت میگرفت. با تمام کمی ها و کاستی ها. عملیات شد اما.....
کربلای 4 قتلگاه بچه ها بود و تعداد زیاد کشته ها و اسرا از حد خارج
جنگ بود وحلبچه، اروند ، شلمچه، قصر شیرین، و ........دوکوهه
دوکوهه بود و قطع نامه پذیرفته شده بود که بالاخره رئیس جمهور وقت آمد. شروع به صحبت کرد اما همه صلوات فرستادند. هرچه خواست بگوید کسی گوش نداد همه صلوات می فرستادند و شماتتش می کردند. گفت حق دارید من با جبهه قهر کرده بودم. همه صلوات فرستادند. گفت اشتباه کردم
اما اشتباه نبود. غرور بود و نخوت که چرا خمینی او را جانشین فرمانده کل قوا نکرده و هاشمی را بر او ترجیح داده. جنگ بود بدون رئیس جمهور ......



۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه

نگاه کثیف تو

از خنده های تو
با آن محاسن جوگندمیت
چندشم می شود
از نگاه هوس باز تو
با آن لباس نظامیت
بدنم می لرزد
ترجیح می دهم
مثل دو سال پیش
قمه را از پشت کاور درآوری و
با قدرت هرچه تمام تر به سرم بکوبی
اما
آن نگاه هوس بازت را
از روی اندامم برداری

من و خودم 4

می دونم
موجود سخت و بداخلاقی شدم
اما حق بده
همیشه به خاطر عقایدم از زندگی بازموندم
حق بده به من دل دردمندم
می دونم اذیت شدی
اما می دونی من سرسخت تر از این حرفها هستم
مگه محیط مجازی
یا حتا محیط غیر مجازی چیه که به خاطرش کوتاه بیام
تو هم تحمل کن
چیزی به پایان نمونده

چشم در چشم


مامور صورتش را جلو آورد
چندان که فاصله ی صورتش با صورت من کمتر از 5 انگشت بود
خندید
چشمانش را به چشمانم دوخت
و من سفر کردم
رفتم به دو سال پیش
مرد صورتش را پوشانده بود
فاصله ی صورتش با صورت من کمتر از 5 انگشت بود
چشم در چشم
نباید کم میاوردم
چشم دوخته بود به چشمانم
و من زیر ضربات زنجیر
کم نیاوردم
مستقیم در چشمانش نگاه کردم
کم آورد
با کابل به بازویم زد و رفت
باز آمدم
مرد به صورتم نگاه می کرد
من رو گرداندم و با سرعت فرار کردم
اما مجال ندادند
اما مجال نبود

تداعی


تعجب کردم
خیلی اتفاقا برام افتاده بود
اما انقدر داغونم نکرده بود
تا الان که فهمیدم
تاحالا شده اتفاقی برات بیفته و نفهمی چرا انقدر ناراحت شدی ؟
تازه می فهمی که این تداعی معانی بوده و نه چیزی بیشتر 

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...