۱۳۹۶ شهریور ۳۰, پنجشنبه

دعوا بر سر نوبل ادبی

کتاب ها رو که میخونی احساس میکنی شاید من هم کتابی باشم در دستان دیگری
این فکر وقتی در من تقویت شد که #دنیای_سوفی رو خوندم . کتاب ها و شخصیت ها اگر به درستی نوشته بشن میشه در تجربیات دیگری سهیم شد، میشه دیدی متفاوت به دنیا پیدا کرد، میشه...
تازگیا چند کتابی از #موراکامی خوندم و از دید خودم موراکامی هرچند نویسنده ی خوبیه اما خداییش هیچوقت لایق جایزه ی نوبل ادبی نیست. آقا شما یا باید #نوبل رو به #کافکا بدی یا جایزه ی بالاتری در نظر بگیری برای امثال کافکا و اونوقت موراکامی بیاد یه جایزه ی پایین تری از اونها دریافت کنه. شما #مسخ کافکا رو با #سامسای_عاشق موراکامی مقایسه کن اونوقت میفهمی من چی میگم
اوه باز که از دست ملت عصبانی شدی سوسمارجان، آقا شما به هرکی دلت خواست بده اما کافکای من جاش بالاترین رتبه ی نویسندگی هست و لاغیر

۱۳۹۶ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

در آغوش تو

من غلام بغلم غیر بغل هیچ مگو

یه چیزایی چه دختر باشی چه پسر، چه پیر باشی چه خردسال، چه توی خوشحالی چه توی ناراحتی می چسبه. اصلن لذت بخشه وقتی گریه میکنی یکی باشه که سرت رو بذاری روی شونه ش و هق هق گریه سر بدی و اونم شونه هاتو نوازش کنه، لذت بخشه که خوشحال باشی و صدای نفست با نفس یه عزیز همراه بشه و توی بغل هم شادی کنید، لذت بخشه که احساس کنی کسی همراه و همدمت هست، لذت بخشه که فقط صدای قلبش رو بشنوی و تندتر شدن ضربانش بهت بفهمونه چقدر دوستت داره
من عاشق بغلم و آغوش تو زیباست

۱۳۹۶ شهریور ۷, سه‌شنبه

اشک

اشک های لعنتی من همیشه جاری همیشه پشت مژه های مسخره ی من و همیشه در حسرت فرو نشاندن یک غم
اشک های لعنتی من همیشه انگار که از آتشفشانی از دل برآید و در سوزش و گرمایی که گونه هایم را می سوزانند
این اشک ها هنوز بعد از این همه مدت غم را نشسته اند و هنوز غصه ها زنده و تازه چون زخمی که هنوز منتظر مرهمی ست و انگار این زخم تازه چشم گشوده به دنیا در حالی که سالهاست راه گشوده به قلبم و ماندگارتر از آنست که به مرهمی فرونشیند
من خسته ام از این همه درد


۱۳۹۶ شهریور ۴, شنبه

کتابها

کتاب ها در یک جا دلشان میگیرد
میپوسند و دلتنگ دستها و چشمهایی میشوند که آنها را ورق بزنند و بخوانند
این لذت را از کتابهایمان نگیریم
ببخشیم یا بگذاریم در یک مکان عمومی
شاید دستی و چشمی آنها را از لذت سرشار کرد

۱۳۹۶ مرداد ۱۹, پنجشنبه

دوستی به سبک تو

توی بغلت بودم و صدای تپش قلبت آرومم میکرد چشمامو میبستم و احساس میکردم امن ترین جای دنیا اینجاست در آغوش تو و درگرمای وجودت
تپش قلبت را میشنوم و در هر نوسان احساست رو نسبت به خودم میسنجم  کم؟ زیاد؟
وقتی دوستم داری صدات نرم تر میشه و ضربانت بیشتر
وقتی دوستم داری گرمات بیشتر میشه و آغوشت مهربون تر
وقتی دوستم داری با تمام وجود میفهمم اما
این امنیت این دوست داشتن همیشه حد داره و حدش رو تو تعیین کردی تا محدوده ی غرورت و من
من سکوت میکنم تا زمانی که این بار اضافه رو زمین بگذاری و برای همیشه بری

۱۳۹۶ مرداد ۱۰, سه‌شنبه

ناتور دشتی باید

وقتی یه بچه گم میشه
وقتی به یه بچه تجاوز میشه
وقتی بچه ای رو با هزار آزار و اذیت به خونه ش برمیگردونن، به اسم گروگانگیری یا هرچی
فرقی نمیکنه در هرصورت یک بچه ، یه روح بچگانه از روی زمین کم شده
کاش بفهمیم که جهان به این روح های بچگانه به این کودکی ها به این کودک ماندن ها نیاز داره
به اسم جنگ و جرم و جنایت جهان رو از طبیعت کودکانه محروم میکنیم
کاش ناتور دشتی بود که مواظب ارواح کودکانه ی جهان باشد

۱۳۹۶ تیر ۷, چهارشنبه

هیچوقت برنگشتی

از وقتی رفتی تا حالا، تنها چیزی که خیلی خیلی خیلی عذابم میده، لحظه ی رفتنته ، لحظه ای که رفتی و من و نوشین التماس میکردیم که برگرد. گفتم مامان اگه منو دوست داری برگرد... و برنگشتی
رفتن تو حتا از رفتن پدر هم سخت تر بود. و حالا تصویری که این روزها روز و شب جلوی چشمم هست، اون دست قشنگته که... یه جوری بود انگار انگشتات رو مثل همیشه به هم نزدیک کنی و بخوای حرفی رو با دقت بزنی . انگشت شست نزدیک انگشت وسط و بقیه انگشتا در کنارشون. و افتاد ، از روی مبل افتاد روی فرش و نوشین ترسید و گفت وای مامان زنده شد. خنده ای عصبی کردم و گفتم خب خدا کنه، خدا کنه که زنده بشه ، این که ترس نداره، این خوشحالی داره... ولی تو برنگشتی
اون لحظات هیییییییییییییییییییییییییچ احساسی نداشتم. درونم خالی شده بود. مثل کامپیوتر عمل میکردم، بی احساس و بیش از اندازه منطقی. مواظب بودم که خیلی آروم به بقیه خبر بدم که بیان. کاری که حتا خودت نمیتونستی انجام بدی. و همه اومدن جز تو
چند وقتی یه دوست پیدا کرده بودم و برای آروم بشم منو برد فیلم نهنگ عنبر تا بخندم ، و به جاش من لحظه ی مردن عطاران نشستم کلی گریه کردم. همش یاد تو بودم و اینکه چقدر التماس کردم برگردی اما برنگشتی. اصلن برنگشتی.
نمیدونم بهت بگم که دوستیم به هم خورد یا خودت عادت کردی :) هیچوقت نتونستم این فوبیای لعنتی مزاحم بودنم رو بذارم کنار 

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...