۱۳۹۵ تیر ۲۳, چهارشنبه

شاید یک مقاله می شد



سعی کن وقتی کسی بی‌قرارته، وقتی کسی عاشقانه دوستت داره، وقتی کسی برای بودنت بی‌تابی می‌کنه؛ کنارش باشی

چون همین بی‌قراری، همین بی‌تابی مدام، همین عشق وقتی زیادی طولانی بشه روی قلب آدم می‌ماسه؛ اون‌وقت شوق بودنت جاشو به افسردگی و دل‌مردگی میده

۱۳۹۵ تیر ۲۲, سه‌شنبه

هذیان های یک ذهن بیمار

گاهی خودم هم فکر می‌کنم چی شد که حالم انقدر بد شد؟ و به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسم
قرار نبود حالم انقدر بد بشود که خودم هم از خودم بترسم و مثل یک پرستار بیچاره به دنبال خودم باشم که یک‌وقت از بی‌حواسی و خواب من سوءاستفاده نکنم و خودم را به کشتن ندهم. خب بدبختی‌های من بیش از مردم اطرافم نبوده و نیست و شاید بتوان گفت بسیار کمتر از دیگران . اما خسته شده‌ام از سرزنش‌های خودم. مثلن دکتر گفت فهرستی از جنبه‌های خوب و بدم پرکنم. تا امروز لیست جنبه‌های بد چنان پر است که از چند صفحه بیرون زده اما جنبه‌ی خوب تنها به مهربانی بیش‌ازاندازه ام محدود مانده.

نمی‌خواهم ادای آدم‌هایی را درآورم که دچار یأس فلسفی شده‌اند و یا از زور دانایی به اینجا رسیده‌اند. هرگز . راستش چیزهای خوبی هم هست مثلن ویراستاری این ترجمه‌ی لعنتی به پایان رسید و یا امروز حالم بهتر است . مادرم خوشحال است و برای مخمل کلی غذای خوشمزه خریده‌ام. به‌هرحال همین‌که مخمل خوشحال است جای شکر دارد.

صدای یک مادر باش

شاید من و تو تنها پژواکی از یک صدا باشیم
پس بیا بهترین پژواک صدای یک مادر باشیم

#نرگس_محمدی

۱۳۹۵ تیر ۲۰, یکشنبه

دردها



دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند
 
قیصر امین پور 

۱۳۹۵ تیر ۱۸, جمعه

مهر زیاد چون طنابی بر گردن است


بزرگترین اشتباه انسان اینه که فکر کنه بقیه هم مثل خودش هستن
پس اشتباه ترین حرف متداول اینه که: هرچه برخود می پسندی بر دیگران هم بپسند و هرچه بر خود نمی پسندی بر دیگران هم مپسند

۱۳۹۵ تیر ۱۷, پنجشنبه

در گریز از خویش





خیلی وقت بود که غروب شده بود و اتاق تاریک بود. من و مخمل با یک نموره نوری که از مونیتور لپ‌تاپ بیرون می‌زد سر می‌کردیم. نگو نموره برای رطوبت است و ربطی به نور ندارد، میدانم نا سلامتی شغل کوفتی‌ام ویراستاری است اما من نموره را برای هر چیز کوفتی به کار می‌برم حتا در مورد قواعد ویراستاری هم در نوشته‌های خودم رسم‌الخط خودم را دارم.
اتاق تاریک بود و من لش کرده و به نفس‌نفس افتاده از تپش قلبم به تاریکی نگاه می‌کردم و دایدوی بیچاره هم زیر لب آواز می‌خواند و مخمل با کبوتر احمقی که به لبه‌ی پنجره‌ی ما، که نه به حریم خصوصی ایشان تجاوز کرده بود، صحبت می‌کرد.
جای این کارها می‌توانستم بلند شوم و به ادامه‌ی ویراستاری این کتاب لعنتی برسم یا حتا اتاقم مرتب کنم یا از آن بهتر کمی کمدها را جابه‌جا کنم تا شاید جلوی در باز شود و این‌همه به‌سختی از میان در رد نشوم. اما همان‌طور که فرمودم لش کرده بودم و دلم نمی‌خواست از این تاریکی خلاص شوم یا حتا تکانی به بدن مبارک بدهم.
افسردگی چیز غریبی است. سعی می‌کنی تاریکی درونت را توسعه دهی چندان‌که حتا جایی برای نفس کشیدن نماند. بدنت کرخت می‌شود و این کرختی را در کارهایت هم می‌بینی اما بقیه درک نمی‌کنند و تو هم حوصله‌ی توضیحش را نداری، برای همین از جمع می‌گریزی و این افسردگی چنان در تنهایی‌ات رشد می‌کند که یا باید بروی یا فکر علاجش باشی.

با درسی که از گذشته گرفته‌ام مجبورم به فکر علاجش باشم

اینک تو را در گور گذاشته اند و بر مرده ات می گریند


دل مبند
نه به آب
نه به آسمان
نه به دوستی
گاهی همه تو را فراموش می کنند

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...