۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

زیر پنجره ی اتاق من 2

شاید بهانه گیری به نظر برسد اما زن قوطی نوشابه را به دست گرفته بود و تکان میداد به سمت پشت بام همسایه که چرا روی پشت بام ما آشغال انداخته اید.
چند خانم مسن هستند که به زحمت راه می روند. خانه ای زیبا و قدیمی و در کنارشان آپارتمان چهارطبقه ای که نمی دانم چند وقت است ناراحت شان کرده. روز قبل در حیاط آپارتمان، با بی مبالاتی چند صفحه ی ایرانیت را پرت کردند و خانم ها را از خواب بیدار کردند و حال...
زن قوطی نوشابه را نشان می داد و مرد از آن بالا، سه طبقه بالاتر از زن ، می گفت که تقصیر آنها نیست. شاید راست میگفت شاید تقصیر آنها نبود اما حرف مضحکی بود وقتی گفت: مادر جان نفرین شان کن، هر که انداخته نفرین کن.... و زن پوزخندی زد که: نفرین چه می تواند بکند؟ نفرین چه کار می کند؟ و سرش را پایین انداخت و رفت

راستی نفرین چه می تواند بکند ؟

۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه

زیر پنجره ی اتاق من1

حوض آبی رنگ که دورادورش سرسبز است و حیاطی کوچک و خانه ای که درهای بزرگ و بلندش به حیاط لبخند می زند.
روز اول بین سبزه ها جنبش و حرکتی دیدم که جلب نظر کرد و بعد 5 بچه گربه ی زیبا سفید و سیاه و خالمخالی و مادر سفید سیاه زیبایی که دراز کشیده بود تا بچه ها به قدر کفایت شیر بخورند و به شیطنت و دعوایشان اهمیتی نمی داد. چند لحظه بعد به نوبت و دوتا دوتا زنان مسنی از خانه خارج می شدند و به بچه ها سرمیزدند. گاه غذایی و بعد باز هم نگاه و صحبت در مورد بچه گربه هایی که تازه راه رفتن آغاز کرده بودند.
من عاشق این حیاط شده ام. 

۱۳۹۳ شهریور ۹, یکشنبه

چرا باید از قلبم برایت مرثیه ای بسازم
تو زیباتر از آنی که بخواهم ناآرامت کنم
تو تنها همدم روزهای سختم
مونس تنهاییم
ندیم روزها و شب های بی کسی ام 
و رازدار قلب آشفته ام هستی
تو را دوست دارم
مخاطب مهربان و صبور من

۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه

کسری از زمان و تمام روح من

زندگی گاه چنان سخت می شود که حرفی باقی نمی گذارد
زندگی به سخت ترین شیوه انسان را به چالش می کشد
و شاید نه
ما انسان ها به سخت ترین شیوه بر روح و جان و مال یکدیگر پنجه می کشیم
فکر کنم دوره ی سختی را به پایان رسانده ام
امیدوارم که پایان یافته باشد 

۱۳۹۳ خرداد ۱۷, شنبه

رفت


سه چهار ساعتی هست که خبر را داده اند راستش من همیشه این مشکل را  دارم. درد ، غم ، فاجعه دیر باورم می شود، یعنی باور نمی کنم فاجعه رخ داده. باور نمی کنم که باز عزیزی را از دست داده ام. باور نمی کنم که به فاصله ی کمتر از دو سال سومین دایی من هم رفت. تلخ است و سخت
دو سه ساعتی هست که خبر را شنیده ام و در پیش چشمم خاطرات رژه می روند و من اشک در چشم و بغض در گلو به گوشه ای خیره شده ام. با رفتن هر عزیز ، آدمی تکه ای از وجودش را از دست می دهد. تکه ای از روح و جان و فکر و جسمش را. خرد می شوی در مرگ یک عزیز و هیچ گاه نمی توانی تکه های خرد شده ات را جمع کنی و بگویی این همان ظرف خرده شده ی دیروز است. همیشه تکه پاره هایی گم می شوند. همیشه بخش طلایی ظرف منهدم می شود. همیشه ذهن و خاطره تو را به همان بخش طلایی ظرف وجودت نشانه می رود و گم شدنش را، تکه تکه شدنش را یادآور می شود و تو دوباره و چند باره در طی سالیان خرد و ویران می شوی.
اولین دایی م که رفت، با خودم می گفتم هنوز در سفر است و باز می گردد. اما مهدی دایی، همین مهر دو سال پیش بود. همان بیماری پدر را گرفته بود. می دانستم که می رود اما همیشه می گفتم خوب می شود. و تحریم ها و شاید نه همان سرطان لعنتی او را گرفت. اما بهترین خاطرات و روزهایمان همان سال های آخر بود از هشتاد و هشت تا روز آخر ، اکثر اوقات با هم بودیم و بحث سیاسی و ادبی و این لذت بخش بود. 
و حال سومین دایی هم رفت. دلم می سوزد، دلم می شکند برای خاطراتی که با او داشتم و برای خاطراتی که می توانستیم با هم داشته باشیم و نگذاشتند. دلم می سوزد که ... کاش به این سادگی نمی رفت ... نمی دانم چگونه مادرم را باخبر کنم 

۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

تو کوه باش

آسمون وقتی دلش میگیره ، وقتی ناراحته، وقتی دلتنگه، سرش رو میذاره روی درختا، روی کوهها، روی سرآدما و های های گریه میکنه. کسی از آسمون نمی پرسه چرا دلت گرفته، همه میذارن قشنگ گریه هاشو بکنه و بعد... اشکاشو پاک می کنن و یه بوسه براش میفرستن و آسمون که دلش خالی شده لبخند میزنه. درسته مشکلاتش حل نشده، درسته دردهاش به قوت خودشون باقی هستن ، درسته غمها هنوز هستن اما همین همدردی دشتها و کوهها و آدمها، قوت قلبی هستن برای آسمون تا یه روز دیگه رو هم لبخند بزنه، پرده از روی خورشید برداره و بازهم به کارهای روزانه ی خودش ادامه بده. آسمون به همین همدردی های بی ریای ما دلش خوشه و باز ادامه میده.
تو هم تسلای دلم باش ، از من نپرس چی شده ، برام دلیل منطقی نیار ، بهم نگو چه کاری رو نباید میکردم، بهم نگو از تو گذشته، برام مدرک نیار، سند نیار، بدی هامو توی چشمم نیار، سکوت کن و شونه ی گرمی باش برای اشکهام. دست گرمی باش برای شونه هام قلبم رو آروم کن تا باز مثل دیروز مثل هر روز مثل همیشه لبخند بزنم. من آسمونت نیستم اما تو زمینم باش تو کوه باش برای قلب شکسته ی من،  برای بغض فروخورده ی من دریا باش


۱۳۹۳ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

یک سوسمار خسته ی خسته ی خسته

مدتی ست که نمی توانم بنویسم. نه به دلیل مشغله ی کاری که بیش از اون به دلیل مشغله ی فکری بیهوده ای که خانواده برایم ایجاد کرده اند. راستش بعد از رفتن برادرم تمام کارهای خانواده بردوش من گذاشته شد. از دوندگی برای مرخصی برادرم و همسرش تا خرید خانه و کارهای کوچک و بزرگی که پایانی برایشان متصور نیست. 
حال هم خانواده به این فکر افتاده که زمین پدرم در کرج را به یک سرانجامی برساند و وکیل خانواده چه کسی است؟ حتمن من . از سوی دیگر مادرم به فکر افتاده که خانه را بفروشد و خانه ی دیگری بخرد و وکیل مادرم کیست؟ من. و از سوی دیگر اگر مادرم بخواهد بفروشد پس خانه ی برادرم هم باید فروخته شود که وکیل او هم من هستم و خانه هم مقدار متنابهی خلافی دارد که باز من باید دوندگی اش را انجام دهم .
اما مشکل اساسی این ها نیستند ( که البته کم مشکلی هم نیستند) مشکل این است که می خواهند همسر برادرم را از کار اخراج کنند ( به دلیل غیبت از محل کار) و دوسال تلاش من که به هدر می رود هیچ اما صندوق اداره حاضر نیست پولش را مسترد کند ( اداره است و زورش می رسد) متاسفانه به دلایلی که بعدن شاید در موردش بنویسم ، باید به دادگاه انقلاب بروم تا بتوانم کارش را انجام دهم.
این حجم کار این همه دردسر به خدا خسته شدم.
چرا این میان کسی کوتاه نمی آید؟

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...