۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

۱۳۹۳ فروردین ۵, سه‌شنبه

سالی که گذشت

از تو چه پنهون اواخر سال احساس می کردم سال خیلی بدی بود. می دونی شبیه کارتون پلنگ صورتی بود که کشون کشون و به زور به آخر سال رسیدیم هم من هم مامان و هم خیلی از اطرافیانم اما الان که خوب فکر می کنم میبینم همچینم سال بدی نبود:
اوایل سال اصلن برام انتخابات مهم نبود اما توی گیر و دارِ انتخابات فرصتی بود که فریاد بزنیم، فرصتی بود که بعد از چهارسال نام موسوی رو فریاد کنیم، هنوز از به یاد آوردنش خوشحال میشم هنوز اشک توی چشمم جمع میشه و برام زیباست که در میانه ی شهر، در وسط میدون ونک نام موسوی و کروبی را با صدای بلند گفتیم و شنیدیم. روحانی بهانه ای بود تا بتونیم باز در وسط شهر همدیگرو پیدا کنیم و لبخند تلخی بزنیم و روزهای سخت و تلخ هشتادوهشت رو مرور کنیم. 
سال گذشته ما آخرین توانمون رو گذاشتیم تا باز هم بجنگیم و فکر می کنم تا حدودی موفق بودیم. همین که در چشم دشمن نگاه کردیم و چیزی که او فتنه می نامید در چشمانش فرو کردیم یک موفقیت بود 
سال 92 گذشت منتظرم تا شاید ایران دلخواهم رو نه در رویا که روزی در واقعیت ببینم

۱۳۹۳ فروردین ۴, دوشنبه

ژانری دیگر

سبک، ژانر، تم یا هرچه اسمش را بگذاری برای عوض شدن است
گاهی عوض می شویم یا عوض می کنیم تا شاید حال و هوای دیگری بیابیم. و من می خواهم عوض شوم. برای تو حرف بزنم و تو به من گوش کنی انگار درددل می کنم برای تویی که نمی شناسم اما تو مرا می شناسی. با حرفهایم با کلماتم با تکه تکه کردن زندگی ام قطره قطره خودم را به تو شناسانده ام و امروز در روزهای آغازین نود و سه می خواهم صمیمی شوم با نوشته هایم با غصه هایم با شادی هایم .
خب کجای کار بودیم؟ آره روزای اول ساله و دلم می خواد امسال یه هدف خوب داشته باشم :)) نخند جدی میگم می خوام امسال رو سالِ خودخواهیِ مضاعف نامگذاری کنم. خودم باشم یه کم به خودم علاقه نشون بدم برای خودم زندگی کنم و کمی هم برای خودم خرج کنم. اینجوری شاید یه کم بتونم به زندگی امیدوارتر بشم
حالا خدا رو چه دیدی شاید یه گونی پول هم از اون بالا برامون اومد و ما هم به جایی رسیدیم .
تا اطلاع ثانوی صمیمی شویم و خودخواه 

۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

بضاعت ما و تو

می گریم در آغوش تو و هزاران بار میگویم ممنونم که هستی
شب فرو می افتد و من می مانم و بالشی که تمام این شب ها کابوس ها و اشک هایم را هم زمان در خود جای داده اند
می گوید یکی از بچه ها سال 88 رفت اوین و دیگر همان دختری نیست که چهار سال پیش وارد اوین شد. گاهی به هم می ریزد و ما عادت کرده ایم
هیچ کس بعد از سال 88 همان نشد که بود
10 اسفند بود و من می گویم: ما تنها گذاشتیم مهندسی را که بیست سال از سیاست کنار کشیده بود و به خاطر ما وارد صحنه ای شد که از ابتدا تا انتهایش یک بازی بود. ما تنها گذاشتیم کسی را که همه می دانستیم مغضوب است. ما می دانستیم هرگز این دو با هم کنار نیامدند و در نمازجمعه اش گفته بود نخست وزیر تحمیلی امام بر من است. ما می دانستیم هیچگاه جناح راست از نخست وزیری که دست آنها را دراحتکارها و دزدی دارو و شکر و میوه رو کرده بود، خوش نخواهد داشت.
مادرم میگوید: چه می توانستیم که نکردیم؟ هر کدام به اندازه ی ظرفیت مان جنگیدیم.

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

كروبى

خبر كوتاه بود، كروبى به خانه اش بازگشت تا به مدت نامعلومى حصر در خانه ى خودش را تجربه كند. هميشه نام كروبى براى من يادآورِ ١٣ آبانِ ١٣٨٨ است ذهنم پرت ميشود به ٨٨ و بغض گلويم را ميفشارد، صورتم نم زده از اشك و روحم...
ميدان هفت تير بوديم، از همان لحظات آغازين به سوى مان يورش آوردند و با باتوم و گاز اشك آور سعى مى كردند متفرق شويم، شدت گاز اشك آور حال بعضى را بد كرده بود و در كنار و گوشه ى پياده رو افتاده بودند، ما نزديك بهارشيراز بوديم كه چند نفر از بچه ها با شادى فرياد زدند: كروبى، كروبى اومد
لبخند بر چهره ها نشست، خيلى از ما شادمانه به سمت ماشين كروبى ميدويدند مثل كودكى كه مأمن و پناهى يافته باشد ميدويديم و فرياد شادمانه ى كروبى كروبى هفت تير را پر كرد. مردى كنارم بود كه با شادى ميگفت: ديدى؟ كروبى ما رو تنها نذاشت.
 آن روز اشك من از شادى و اميد بود اما امروز بغضى گلويم را ميفشارد و با خودم ميگويم: ديدى؟ ما كروبى رو تنها گذاشتيم

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

اين زندگى

تو
دو روز با من مى مونى و بعد منو با اعصاب داغون ميذارى ميرى
مامان
جملات و كلمات رو تكرار و تكرار مى كنه تا درونم نعره اى جون مى گيره
نسرين
اونقدر با حرفاى بى احساس به روح همه چنگ ميزنه كه دو رود باريك بر صورتم شكل مى گيره
جامعه
منو فرارى مى كنه چندان كه دوست دارم در گوشه ى يه آسايشگاه روانى معتكف بشم  جايى كه سكوت باشه و سكوت تا لحظه اى كه مرگم برسه و راحت بشم

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...