۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

بضاعت ما و تو

می گریم در آغوش تو و هزاران بار میگویم ممنونم که هستی
شب فرو می افتد و من می مانم و بالشی که تمام این شب ها کابوس ها و اشک هایم را هم زمان در خود جای داده اند
می گوید یکی از بچه ها سال 88 رفت اوین و دیگر همان دختری نیست که چهار سال پیش وارد اوین شد. گاهی به هم می ریزد و ما عادت کرده ایم
هیچ کس بعد از سال 88 همان نشد که بود
10 اسفند بود و من می گویم: ما تنها گذاشتیم مهندسی را که بیست سال از سیاست کنار کشیده بود و به خاطر ما وارد صحنه ای شد که از ابتدا تا انتهایش یک بازی بود. ما تنها گذاشتیم کسی را که همه می دانستیم مغضوب است. ما می دانستیم هرگز این دو با هم کنار نیامدند و در نمازجمعه اش گفته بود نخست وزیر تحمیلی امام بر من است. ما می دانستیم هیچگاه جناح راست از نخست وزیری که دست آنها را دراحتکارها و دزدی دارو و شکر و میوه رو کرده بود، خوش نخواهد داشت.
مادرم میگوید: چه می توانستیم که نکردیم؟ هر کدام به اندازه ی ظرفیت مان جنگیدیم.

۱۳۹۲ بهمن ۱۴, دوشنبه

كروبى

خبر كوتاه بود، كروبى به خانه اش بازگشت تا به مدت نامعلومى حصر در خانه ى خودش را تجربه كند. هميشه نام كروبى براى من يادآورِ ١٣ آبانِ ١٣٨٨ است ذهنم پرت ميشود به ٨٨ و بغض گلويم را ميفشارد، صورتم نم زده از اشك و روحم...
ميدان هفت تير بوديم، از همان لحظات آغازين به سوى مان يورش آوردند و با باتوم و گاز اشك آور سعى مى كردند متفرق شويم، شدت گاز اشك آور حال بعضى را بد كرده بود و در كنار و گوشه ى پياده رو افتاده بودند، ما نزديك بهارشيراز بوديم كه چند نفر از بچه ها با شادى فرياد زدند: كروبى، كروبى اومد
لبخند بر چهره ها نشست، خيلى از ما شادمانه به سمت ماشين كروبى ميدويدند مثل كودكى كه مأمن و پناهى يافته باشد ميدويديم و فرياد شادمانه ى كروبى كروبى هفت تير را پر كرد. مردى كنارم بود كه با شادى ميگفت: ديدى؟ كروبى ما رو تنها نذاشت.
 آن روز اشك من از شادى و اميد بود اما امروز بغضى گلويم را ميفشارد و با خودم ميگويم: ديدى؟ ما كروبى رو تنها گذاشتيم

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

اين زندگى

تو
دو روز با من مى مونى و بعد منو با اعصاب داغون ميذارى ميرى
مامان
جملات و كلمات رو تكرار و تكرار مى كنه تا درونم نعره اى جون مى گيره
نسرين
اونقدر با حرفاى بى احساس به روح همه چنگ ميزنه كه دو رود باريك بر صورتم شكل مى گيره
جامعه
منو فرارى مى كنه چندان كه دوست دارم در گوشه ى يه آسايشگاه روانى معتكف بشم  جايى كه سكوت باشه و سكوت تا لحظه اى كه مرگم برسه و راحت بشم

۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه

یه دل تنها به فروش می رسد

دله دیگه چه می شه کرد
گاهی هوس می کنه دوست داشته بشه
گاهی هوس می کنه دوست داشته باشه 
گاهی هوس می کنه اشک بریزه
بغل بشه
سر بذاره روی شونه های یه عشق
دله دیگه چه می شه کرد
با این سن
با این قد و هیکل
می دونه بعیده
می دونه غیر ممکنه 
اما دل میبنده به غیر ممکنا
دل می بنده به چیزایی که دیگه وقتش گذشته
دله دیگه چه می شه کرد
می دونه ازش گذشته 
(گرچه از بیست سالگی ازش گذشته بود چه برسه به این سن)
می دونه برای این کارا خیلی دیر شده
میدونه دیگه نمیشه به کسی امید داشت 
میدونه آدمِ بزن در رو زیاده
اما چه کنه 
دله دیگه

۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

شب يلداى من

و شب
راهى طولانى ست
چندان كه فراموش مى كنى
صبحى در راه است
و من
نرسيده به صبح
در روشناى فجر
خواهم رفت

۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه

دغدغه های یک قالیباف آماتور4

نوک پرنده رو که می خوام ببافم باید قرمز کمرنگ و پررنگ رو کنار هم بذارم و به نوک پرنده زیبایی و نقش و نگار ببخشم. نخ ها رو از بالای دار میگیرم و رنگ ها با لجاجت از دست من فرار می کنن. قرمز پررنگ با سرسختی به من یادآور میشه که اسمش قرمزِ دونه اناریه برای من فرقی نمی کنه اما رنگ ها به زبون میان که: انگار بگی ایرانی ایرانیه و با هم فرقی ندارن، ما با هم فرق داریم هر کدوم هویت داریم مثل تفاوت تو با دیگران. سبزِ درباری میگه: مثلن من سبزِ درباری هستم و تومنی هفت صنار با سبزِ لجنی فرق می کنم یا این آبیِ فیروزه ای با آبیِ آسمانی یا نیلی یا لاجوردی متفاوته اینا رو باید بفهمی وگرنه نمی تونی درک کنی هر جا چه رنگی بذاری.
حرفش قابل قبول بود، درسته که می تونی انسانها رو براساس کشور یا رنگ دسته بندی کنی اما این نشون دهنده ی هویت آدمها نیست تنها بخشی از هویته . برای شناخت باید هویت رو درک کرد و فهمید نه همه ی ایرانیا احمدی نژادن و نه کوروش، هر کدوم هویتی مستقل داریم گرچه معجونی از هر دو شخصیت در ما باشه :)

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

αγάπη ( عشق )

گاهی درد از یادت می بره که قبل از این تنفر، عاشق بودی. گاهی زخم شور و اشتیاق عشق رو از سرت می پرونه. گاهی یادت میره قبل از این درگیری، قبل از این جراحت، قبل از این افسردگی، عشقی بود زلال تر از باران، پاک تر از برف و... گاهی یادت میره.
چند روز پیش نشر چشمه بودم. دلم موسیقی می خواست و قلبم نوایی رو طلب می کرد که زیر بارون و برف این روزها قدم بزنه و همراهی کنه با این هوای زیبا. به قسمت موسیقی رفتم و چند آلبوم خریدم و وقتی رسیدم ناخودآگاه موسیقی یونانی قلبم رو به سالها پیش برد. ملینا کانا می خوند و من دقیقه به دقیقه گیج تر می شدم. آشنا بود انگار با این موسیقی زندگی کرده بودم به خصوص وقتی کلمات آشنای αγάπη یا Πολλή αγάπη به گوشم می خوردند. لبخند به لبانم اومد و تازه بعد از سالها فهمیدم که یک زمانی عاشق بودم،گرچه نگذاشت ، برای من عشقی بود همراه با شور و شوق و شادی اما برای اون عشق معنای دیگه ای داشت شاید بعد از این همه سال باز هم کسی باشه که بگه غیرت بود اما نبود بیشتر حسادت بود و خشونت. اما پیش از اینکه اون حسادت و خشونت رو وارد ماجرا کنه، عشق بود ، عشقی زیبا و زلال به قول خودش یا به قول ملینا:  Πολλή αγάπη

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...