۱۳۹۱ دی ۹, شنبه

هذیان های یک عصبانی

خب عصبانیم
از خودم عصبانیم
از اخلاق بدم ناراحتم
بدم میاد از این که به همه این فرصت رو میدم که از بالای سرم ... بزنن به هیکلم
دلم نمی خواد تفکر صفر و یک داشته باشم
اما چند بار باید تاوان محبت داد؟
چند بار باید با دیگران دوست شد و همون دیگران .... به هیکل و اخلاق و روح آدم؟
مگه من کیم؟
سیبل دیگران؟
جالبی قضیه هم اینه که هی نمی خوام با دیگران دوست بشم از ترس همین اخلاق ها و همین کارها
بازم توی رودرواسی دوست میشم و همونی که می ترسم سرم میاد
دیگه در هیچ شرایطی چنین کاری نخواهم کرد
شرمنده اما
گه بگیرن به این زندگی مزخرف من 

۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

:|

میگه چند نفس عمیق بکش و به من بگو چی می بینی
نمی فهمه که سه سال گذشته و من هنوز اون صورت لعنتی جلوی چشممه
نمی فهمه لحظه ای از جلوی چشمم دور نمی شه
اون چشمای کثافتی که زل زده بود توی چشمم و من نمی خواستم کم بیارم
و من با وجود این که داشتن با زنجیر به کمرم می زدن نمی خواستم جلوی اون چشما که تنها عضو صورتش بود که از میون اون شال معلوم بود نمی خواستم کوتاه بیام
من هرگز کوتاه نیومدم 
با وجود زنجیر و باتوم و کابل و قمه 
هرگز 
اما حالا در مقابل خودم کم آوردم

تکه ای از من

قسمتی از تهران در سال 88 جا مانده
تکه ای از من در عاشورا
من خودم را در زیر پل 
روبروی بانک دفن کرده ام
زمانی که گرداگردم هیچ نبود جز بسیجیانی که در عاشورا جشن خون به پا کرده بودند
ظهر عاشورا بود و قمه ها در آسمان می چرخید
قسمتی از این شهر سال 88 را در چهره ی افسرده ی مردمانش می جوید
و قلبش در اوین هنوز می تپد 
هرچند به سختی

سه سال پیش

سه سال گذشته اما 
تصویرش مثل دیروز جلوی چشمم
دردهاش اندازه ی صد سال پیرم کرد
باز هم اشک
خون
و صدای ملتمس یه مادر
من 
و..........
هرکجا باشم 
هر زمانی باشه
فراموش نمی کنم

۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

ویرانی مدام

راستش یه حسی در درونم داره تشویقم می کنه به ویرانی
دلم می خواد فیس و پلاس و همه چی رو ببندم و بشینم یه گوشه منتظر مرگ
یعنی فکر می کنی این مرگ لعنتی سراغم نمیاد؟؟؟

مزخرف

بغض گلوم رو گرفته
خسته شدم از این زندگی
چرا تموم نمی شه؟
امروز اتفاق جالبی افتاد
طرف دو روز بود باهام دوست شده بود
ظرف یه دقیقه تمومش کردم
اصرار که کرد دوست بمونیم 
تا سنم روگفتم ساکت شد :))))))))))
سن و سال نقش مهمی برای دیگران ایفا می کنه
مثل من که تا می فهمم طرف مقابلم سنش کمه
زودی تمومش می کنم که یارو به مشکل نخوره و بعد نیاد لیچار بارم کنه
اینم زندگی ما

:|

میگی پیر شدم
میگی شکسته شدم
می گی انقدر فکر و خیال می کنی که شکسته شدی
صورتت
دستات
می گم راست میگی
حقیقتیه که پیر و شکسته شدم
خب حقیقتش رو بخوای جوون هم نیستم
اما
فکر کن خونه نشین بشی
جسمت پر از درد باشه
برادرت مجبور به ترک ایران بشه و همیشه دلشوره ی بی پولی اون رو داشته باشی
مراقب مادرت باشی و غصه ها و دردهاش روی سرت هوار بشه
و تازه یک ماه از فوت داییت
اونم در اثر همون سرطانی که پدر بهش مبتلا شد و رفت
بگذره
و باز انتظار داری من شکسته نشم؟

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...