۱۳۹۱ دی ۶, چهارشنبه

سه سال پیش

سه سال گذشته اما 
تصویرش مثل دیروز جلوی چشمم
دردهاش اندازه ی صد سال پیرم کرد
باز هم اشک
خون
و صدای ملتمس یه مادر
من 
و..........
هرکجا باشم 
هر زمانی باشه
فراموش نمی کنم

۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

ویرانی مدام

راستش یه حسی در درونم داره تشویقم می کنه به ویرانی
دلم می خواد فیس و پلاس و همه چی رو ببندم و بشینم یه گوشه منتظر مرگ
یعنی فکر می کنی این مرگ لعنتی سراغم نمیاد؟؟؟

مزخرف

بغض گلوم رو گرفته
خسته شدم از این زندگی
چرا تموم نمی شه؟
امروز اتفاق جالبی افتاد
طرف دو روز بود باهام دوست شده بود
ظرف یه دقیقه تمومش کردم
اصرار که کرد دوست بمونیم 
تا سنم روگفتم ساکت شد :))))))))))
سن و سال نقش مهمی برای دیگران ایفا می کنه
مثل من که تا می فهمم طرف مقابلم سنش کمه
زودی تمومش می کنم که یارو به مشکل نخوره و بعد نیاد لیچار بارم کنه
اینم زندگی ما

:|

میگی پیر شدم
میگی شکسته شدم
می گی انقدر فکر و خیال می کنی که شکسته شدی
صورتت
دستات
می گم راست میگی
حقیقتیه که پیر و شکسته شدم
خب حقیقتش رو بخوای جوون هم نیستم
اما
فکر کن خونه نشین بشی
جسمت پر از درد باشه
برادرت مجبور به ترک ایران بشه و همیشه دلشوره ی بی پولی اون رو داشته باشی
مراقب مادرت باشی و غصه ها و دردهاش روی سرت هوار بشه
و تازه یک ماه از فوت داییت
اونم در اثر همون سرطانی که پدر بهش مبتلا شد و رفت
بگذره
و باز انتظار داری من شکسته نشم؟

......

وقتی یکی یه بلای سختی سرش میاد فقط دعا کنید بمیره
چون اگه زنده بمونه تا عمر داره هر روز میمیره 
هر روز درد می کشه و زنده می کنه
هر روز با دیدن خودش با دردش 
با خاطرات بدش 
با مشکلات جسمی و روحیش 
و ... پیر و پیرتر میشه 
و هر روز آرزوی مرگ می کنه
برای کسی که خیلی داغونه دعای خیر چندان هم دعای خیری نیست

کابوس های مکرر

شب که می شود من آسمان را رنگ می کنم 
شاید خواب و کابوس گمراه شوند و به سراغم نیایند

اینجا

اینجا روز ، روز نیست
شبی است روشن شده با لامپ های مهتابی 

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...