۱۳۹۱ آذر ۲۲, چهارشنبه

......

وقتی یکی یه بلای سختی سرش میاد فقط دعا کنید بمیره
چون اگه زنده بمونه تا عمر داره هر روز میمیره 
هر روز درد می کشه و زنده می کنه
هر روز با دیدن خودش با دردش 
با خاطرات بدش 
با مشکلات جسمی و روحیش 
و ... پیر و پیرتر میشه 
و هر روز آرزوی مرگ می کنه
برای کسی که خیلی داغونه دعای خیر چندان هم دعای خیری نیست

کابوس های مکرر

شب که می شود من آسمان را رنگ می کنم 
شاید خواب و کابوس گمراه شوند و به سراغم نیایند

اینجا

اینجا روز ، روز نیست
شبی است روشن شده با لامپ های مهتابی 

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

اگه بفهمی

بغض و اشک امانم رو بریده
خســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته شدم از نیش و کنایه ها
می فهمی؟
می خوام فرار کنم از این زندگی
می فهمی؟؟ می فهمی؟ می فهمی؟
به خدا اگه بفهمی
به خدا اگه بفهمی نیش و کنایه ی آدم ها با من چه کرد
به خدا اگه بفهمی نگاه های آدم ها با من چه کرد
به خدا اگه بفهمی چقدر آزارم دادند آدم ها
کسی نمی فهمد
فقط می گویی اهمیتی نده
تو جای من بودی می تونستی؟
به خدا داری دروغ میگی
خودت هم اهمیت میدی به حرف دوستانت
اونها یه زمانی عزیزانم بودند
گرچه حالا نیستند
برای همین نمیخوام به تو نزدیک بشم
نمی خوام تو هم عزیزم بشی
نمی خوام وقتی بهت میگم نه هزارتا لیچار در مورد سنم یا قیافه ام بگی
نمی خوام دیگه کسی چیزی بگه

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

خسته ام

ساعت 3:30 صبح است
میشکا از اتاق بیرون می زند و من.......
دوست دارم از خودم بیرون بزنم
از خانه
از این جسم
از این حصار تن
خسته ام از این تن خسته
خسته ام از این روح خسته
خسته ام از آدم ها
از نگاه ها
از حرف ها
از طعنه ها
از خودم
از خودم بیزارم
که سال هاست مرا در درون حصر کرده
که سال هاست حبس این تن بیهوده ام
دلم برای این روح سرکش می سوزد
که ناچار به ماندن است
با من
با منی که هرگز سازگارش نبوده ام
کاش من هم می رفتم از این جسم خسته
شاید جای دیگری باشد که روحم به سماع درآید

خودکشی به سبک من

خودکشی هزار و یک راه داره
یه راهش هم اینیه که من انتخاب کردم
قطع رابطه ی حقیقی با آدم ها

داستان یک کتاب

پشت هر کتاب، هر نوشته، هر داستان، قصه ای نهفته است. قصه ی نوشته شدن ، چگونه به رشته ی تحریر درآمدن، چگونگی انتشار و..... به خصوص در ایران که هزاران قصه و داستان درست میشود تا کتابی به دست من و شما برسد. از نوشته شدن کتاب یا ترجمه ی آن تا صدور مجوز و لغو انتشار و سانسور و هزار برنامه ی دیگر تا این که کتابی به کتابفروشی برسد ( البته اگر در این میانه ناگهان لغو نشود و کتاب جمع آوری نگردد)
اما گاهی یک کتاب و یک نویسنده داستان ویژه ای دارند و کتاب «اتحادیه ی ابلهان» یک تراژدی در پشت سر دارد. کتابی که جایزه ی پولیتزر یازده سال بعد از خودکشی نویسنده و سالها دوندگی مادر نویسنده برای انتشار کتاب، بالاخره به آن تعلق گرفت. داستان از این قرار بود که این کتاب در حدود سال 1959 به رشته ی تحریر درآمد اما به رغم تلاش های نویسنده ، هیچ ناشری حاضر به چاپ آن نشد . پس از خودکشی جان کندی تول، نویسنده ی کتاب، مادرش سالها دوندگی می کند و در پایان یکی از ناشرین که از رفت و آمد و اصرار مادر نویسنده خسته شده بود آن را چاپ می کند و سال بعد از چاپ، کتاب برنده ی جایزه ی پولیتزر می شود.
به قول منتقد روزنامه ی نیویورک تایمز: اتحادیه ی ابلهان در حقیقت ناشرانی بودند که با نپذیرفتن کتاب، ما را از مجموعه آثار یکی از بزرگترین نوابغ ادبیات محروم کردند.

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...