۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

اگه بفهمی

بغض و اشک امانم رو بریده
خســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته شدم از نیش و کنایه ها
می فهمی؟
می خوام فرار کنم از این زندگی
می فهمی؟؟ می فهمی؟ می فهمی؟
به خدا اگه بفهمی
به خدا اگه بفهمی نیش و کنایه ی آدم ها با من چه کرد
به خدا اگه بفهمی نگاه های آدم ها با من چه کرد
به خدا اگه بفهمی چقدر آزارم دادند آدم ها
کسی نمی فهمد
فقط می گویی اهمیتی نده
تو جای من بودی می تونستی؟
به خدا داری دروغ میگی
خودت هم اهمیت میدی به حرف دوستانت
اونها یه زمانی عزیزانم بودند
گرچه حالا نیستند
برای همین نمیخوام به تو نزدیک بشم
نمی خوام تو هم عزیزم بشی
نمی خوام وقتی بهت میگم نه هزارتا لیچار در مورد سنم یا قیافه ام بگی
نمی خوام دیگه کسی چیزی بگه

۱۳۹۱ آذر ۲۰, دوشنبه

خسته ام

ساعت 3:30 صبح است
میشکا از اتاق بیرون می زند و من.......
دوست دارم از خودم بیرون بزنم
از خانه
از این جسم
از این حصار تن
خسته ام از این تن خسته
خسته ام از این روح خسته
خسته ام از آدم ها
از نگاه ها
از حرف ها
از طعنه ها
از خودم
از خودم بیزارم
که سال هاست مرا در درون حصر کرده
که سال هاست حبس این تن بیهوده ام
دلم برای این روح سرکش می سوزد
که ناچار به ماندن است
با من
با منی که هرگز سازگارش نبوده ام
کاش من هم می رفتم از این جسم خسته
شاید جای دیگری باشد که روحم به سماع درآید

خودکشی به سبک من

خودکشی هزار و یک راه داره
یه راهش هم اینیه که من انتخاب کردم
قطع رابطه ی حقیقی با آدم ها

داستان یک کتاب

پشت هر کتاب، هر نوشته، هر داستان، قصه ای نهفته است. قصه ی نوشته شدن ، چگونه به رشته ی تحریر درآمدن، چگونگی انتشار و..... به خصوص در ایران که هزاران قصه و داستان درست میشود تا کتابی به دست من و شما برسد. از نوشته شدن کتاب یا ترجمه ی آن تا صدور مجوز و لغو انتشار و سانسور و هزار برنامه ی دیگر تا این که کتابی به کتابفروشی برسد ( البته اگر در این میانه ناگهان لغو نشود و کتاب جمع آوری نگردد)
اما گاهی یک کتاب و یک نویسنده داستان ویژه ای دارند و کتاب «اتحادیه ی ابلهان» یک تراژدی در پشت سر دارد. کتابی که جایزه ی پولیتزر یازده سال بعد از خودکشی نویسنده و سالها دوندگی مادر نویسنده برای انتشار کتاب، بالاخره به آن تعلق گرفت. داستان از این قرار بود که این کتاب در حدود سال 1959 به رشته ی تحریر درآمد اما به رغم تلاش های نویسنده ، هیچ ناشری حاضر به چاپ آن نشد . پس از خودکشی جان کندی تول، نویسنده ی کتاب، مادرش سالها دوندگی می کند و در پایان یکی از ناشرین که از رفت و آمد و اصرار مادر نویسنده خسته شده بود آن را چاپ می کند و سال بعد از چاپ، کتاب برنده ی جایزه ی پولیتزر می شود.
به قول منتقد روزنامه ی نیویورک تایمز: اتحادیه ی ابلهان در حقیقت ناشرانی بودند که با نپذیرفتن کتاب، ما را از مجموعه آثار یکی از بزرگترین نوابغ ادبیات محروم کردند.

۱۳۹۱ آذر ۱۸, شنبه

معرفی و نقد یک کتاب

«خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت» نام کتابی است  نوشته ی شرمن الکسی و ترجمه ی رضی هیرمندی که با کاریکاتورهای الن فورنی ، جذابیتی دوچندان یافته است. کتاب داستان نوجوانی سرخپوست را بیان می کند که کمابیش با الهام از زندگی خودِ نویسنده است که توسط نشر افق منتشر شده . آنچه به عنوان توضیح در پشت جلد کتاب می خوانیم چنین است:
«جونیور، کاریکاتوریست نوجوان در اقامتگاه سرخپوستان زندگی می کند. او با گرفتاری های جورواجور جسمی به دنیا آمده. اطرافیانش، جز یک دوست یک دل و یک رنگِ او، مرتب آزارش می دهند. جونیور به قصد آموزش بهتر، اقامتگاه را ترک می کند و به مدرسه ای تمام سفیدپوست در شهرک مجاور می رود. قوم و قبیله اش به او که نخواسته هم رنگ جماعت باشد لقب خائن می دهند و دردسری تازه شروع می شود. شرمن الکسی زندگی واقعی اش را دستمایه قرار داده و جهانی شگفت و تأمل برانگیز آفریده که با طنزی یگانه، خوانندگان سنین مختلف را به گریه و خنده وامی دارد.»
کتاب ، بسیار ساده و روان نوشته شده و نگاهی واقعگرایانه و رئال به زندگی یک نوجوان سرخپوست با تمام خوبی ها و زشتی هایش دارد. مقایسه ای زیبا و دلچسب و در عین حال گزنده، نوع برخوردهای سرخپوست ها و سفید پوستان با مسائل و مشکلات و با یکدیگر بسیار دقیق و بی پیرایه بیان شده و نگاه دقیقی به مسائل ، مشکلات ، اشتباهات و رفتارهای زشت و زیبای سرخپوستان دارد. تنها دلیل این نگاه جامع و کامل را می توان در سرخپوست بودن خود نویسنده جستجو کرد و نگاه واقعگرای او. نویسنده به قول خودش ، نخواسته نگاهی اسطوره ای یا افسانه ای به مسائل و مشکلات داشته باشد بلکه با نگاهی رئال به معضلات سرخپوستان نگریسته و درصدد رفع و حل مشکل بوده است به همین دلیل است که ما با جامعه ی سرخپوستی در حال حاضر آشنا می شویم و نه یک جامعه ی قرن نوزده یا هجده.
از این منظر من بسیار از کتاب آموختم و مطالعه ی آن را به همه توصیه می کنم. کاریکاتورها جذابیت بسیاری به کتاب داده اند و نگاه یک نوجوان را تداعی می کنند. از سوی دیگر لحن نه چندان جدی کتاب این قابلیت را ایجاد کرده که کتاب هم برای خوانندگان بزرگسال و هم نوجوانان جذاب و دلچسب و دارای کشش باشد.
 اما متاسفانه باید بگویم اشکالاتی هم در ساختار و سبک کتاب دیده می شود: بخش اول کتاب تنها بخشی است که به بیماری جونیور پرداخته و در بقیه ی بخش ها ما هیچ نشانی از بیماری، عینک تا به تا و لکنت زبان جونیور نمی بینیم این مسئله وقتی جدی می شود که جونیور به مدرسه ی سفیدپوست ها می رود و این عینک و لکنت در روابط او با کسانی که اولین بار است او را می بینند، تأثیر گذار است اما هیچ اثری از این بیماری ها و این ظاهر و نمودهای ظاهری بیماریش نمی بینیم.
از سوی دیگر گره های داخل قصه هستند که بی هیچ علت خاصی گشوده می شوند و یا روابطی که هیچ توضیحی برایشان نیست و نه انجامی دارند و نه تاثیری.شاید می شد داستان را با گره ها و گشایش های بهتری نوشت و جذابیت داستان را بیشتر کرد.
از مشکلات داستان که بگذریم به خود کتاب باز می گردیم و کاستی هایی که در خود کتاب وجود دارد. یکی از جذابیت های بزرگ کتاب کاریکاتور آن است نقاشی هایی که مسلمن ناشر برای چاپ آنها زحمت زیادی کشیده است اما مسئله ای که بسیار خنده دار به نظر می رسد عدم عنوان تصویرگر و کاریکاتوریست کتاب چه در جلد و چه در بخش توضیحات کتاب است. مگر می شود مسئله ای که چنین تأثیر بزرگی در داستان دارد و شاید بتوان آن را جزء لاینفک داستان قلمداد کرد از قلم بیفتد و در معرفی کتاب در نظر گرفته نشود؟
از این اشکالات که بگذریم کتاب بسیار جالبی بود که زیبا نوشته شده و به زیبایی ترجمه شده است. از مترجم خوب کتاب و تذکر جالبش در ابتدای کتاب سپاسگزارم .


مطالب مرتبط:

آشنایی با زندگی یک سرخپوست
خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت/ خنده دار از ابتدا تا انتها



۱۳۹۱ آذر ۱۶, پنجشنبه

قسمتی از یک کتاب


........ قبلنا فکر می کردم دنیا از رو قبیله ها تقسیم می شه. قبیله ی سیاها و قبیله ی سفیدا. قبیله ی سرخ پوستا و قبیله ی سفید پوستا. ولی حالا می فهمم درست نیس. دنیا فقط به دو تا قبیله تقسیم می شه: قبیله ی آدمایی که بی شعورن و قبیله ی آدمایی که بی شعور نیستن.

خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت

۱۳۹۱ آذر ۱۴, سه‌شنبه

دود

تمام شب باشد و سیگاری که با خیال راحت آتشش کنی و بعـــــــــــــــــد تو باشی و دودی که در هوا گم می شود اما تو لایه لایه زندگیت را می بینی که در هوا می چرخد و باز گم می شود. وقتی آرام آرام دود سیگار در هوا حل می شود ، تو هستی و تکه تکه های عمرت که در گوشه گوشه ی خاطرات زنده می شود . چقدر سخت است مرور خاطراتی که دلت می خواهد تمام عمرت را بدهی و دیگر به ذهنت هجوم نیاورد همچنان که تمام عمرت را می دهی تا دقیقه ای از برخی خیابان های شهر رد نشوی . خیابان هایی که در آنها مرده ای و جسدت را در گوشه گوشه اش چال کرده ای .
دوست دارم من هم همراه این دود حل شوم در این بینهایت

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...