۱۳۹۱ شهریور ۲, پنجشنبه

لب فرو بند و هیچ مگو

حقیقتش اینه که گاهی همه ی ما دوست داریم یه آغوش گرمی باشه و توی بدبختیا، توی ناراحتیا، توی خوشحالیا حتا ، توی آغوش گرمش پناه بگیریم، گریه کنیم ، ضجه بزنیم ، احساس آرامش کنیم ، صدای قلبی رو بشنویم که برامون لذت بخشه و حتا با صدای قلبش بمیریم.
این طبیعت بشره هرچند که جامعه ی سنتی بخواد کتمانش کنه یا از تو بخوان که به دروغ چیزی ازش نگی یا حتا خودت رو بالاتر از بشر تصور کنی و بهش نیاز نداشته باشی. امروز داشتم به همین ها فکر می کردم و به این که من چنین آغوشی رو کم دارم. خصوصن توی این روزهای سخت نیاز داشتم کسی باشه که آغوشش پناهگاهم باشه و متاسفانه این رو با صدای بلند گفتم. متاسفانه مادر روشنفکر من درک نکرد و الان چندین ساعته که با جدی و شوخی داره همین حرف رو توی سرم میزنه
چنین شانسی دارم من 

۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

جایی در دوردست


من دوست دارم برم
مهم نیست کجا
فقط دلم میخواد جایی باشم که دیگه خبر بد نباشه
آدم بد نباشه
مرد شرمنده ، بابای شرمنده
خبر جنگ ، تهدید به جنگ
مملکت پولدار پر از گرسنه و فقیر نباشه
من دوست دارم برم

درد دل

چرا با تو نگویم آنچه در دلم میگذرد و این روزها قلبم را به درد آورده است
می خواهم منطقی باشم اما احساسات و منطق؟ من دیگر جوان نیستم و تو می دانی اما در تمام این سالها هرگز عاشق نشده ام. نامش را هرچه می خواهی بگذار ترس ، خانواده ی سنتی، عواقب جنگ، درگیری های سیاسی ، تجربه های بد و الکن . من هرگز عشق را تجربه نکردم ولی همواره عاشق بوده ام همواره عاشق کودکی و احساسات کودکانه و تو می دانی منظور من چیست.

عشق

در آغوشم بگیر ای عشق
در این سرما 
تن گرم تو را می طلبم

۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

خسته

باز هم ما
باز لب های مرتعش من
باز گرمای پر عطش تو
پک های سخت و حریص من
سوزش تند و سریع تو
دستان پرلرزه ی من
تن نازک و نحیف تو
باز هم ما
شب های پر سیگار

۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

پایان رابطه

صدای رضا توی سرش پیچید که در جوابش می گفت: غلط کرده مامانم بگه نه
اما او اصرار داشت که اختلاف سنی 5 سال براشون زیاده به هرحال راضی شدن برن دکتر روانشناسی که رضا رو معالجه می کرد. دکتر نگاهی به او کرد و به رضا گفت: می خوای با مامانت ازدواج کنی؟
هیچ نفهمید و از مطب دکتر تا پارک را در آغوش رضا گریست . چند روز بعد تازه خبرش رسید که رضا چه کرده بود. یکسال به سختی گذشت و هنوز به سختی می گذرد

۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

باران


که تشنه است که خونم تلاطمی دارد؟
که تشنه است در این خواب زار خاموشی
که این بلند خسیس
چنین سخی شده یکریز اشک می بارد.


نصرت رحمانی

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...