۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

ملکه به سلامت باد

به تازگی کتاب لیدی الیزابت را به پایان رساندم . کتاب پیشکشی از سوی یک دوست بود و برای تغییر ذائقه ی کتابی من مناسب به نظر می رسید اما....
کتاب به  دوران کودکی و جوانی لیدی الیزابت (ملکه الیزابت) می پردازد و به سیر زندگی و حوادث و وقایع آن دوران را به صورت مبهمی بیان می کند .
متاسفانه کتاب نه لحن داستانی مناسبی به خود گرفته بود و نه لحنی تاریخی ، لحنی بینابینی گرفته بود که نه می توانست به ذائقه ی یک خواننده ی رمان خوشایند باشد و نه به سلیقه ی یک خواننده ی کتب تاریخی شیرین می آمد. شاید بزرگترین اشکال کتاب همین بود و بدتر از آن وقتی بود که در پایان کتاب متوجه می شدی که نویسنده اقرار دارد که حتا به تاریخ چندان پایبند نبوده است. لحن چاپلوس و متملق نویسنده که تا پایان کتاب با حالتی جانبدارانه به الیزابت پرداخته و او را مبرا از هرگونه عیب و نقصی نشان می دهد انسان را منزجر می کند و به نوعی یادآور ادبیات درباری و مجیزگویی است که مدح و ثنای حاکمان و پادشاهان و ملوک را می گویند . 
به هر روی این کتاب را تمام کردم اما چندان دلچسب نبود 

جوابی برای توتالیتاریسم

حكومت هاي توتاليتر تمام جنبه هاي زندگي مردم را چنان در دست مي گيرند كه قدرت تفكر و همبستگي را سلب مي كنند
عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد
اين روزها براى كمك به آسيب ديدگان زلزله نه دولت فراخوانى داد و نه كمكى خواست ، مردم همبسته شدند و در گروه هاى كوچك و بزرگ به يارى آذربايجان شتافتند
شايد كوچك به نظر برسد اما همين همبستگى ها قدرت ماست و وقتي اين تشكل ها را از فضاى مجازى به سطح جامعه مى رسانيم هم به حكومت توتاليتر شكوه و عظمت مان را نشان مىدهيم هم دردى از دردهاى مان را درمان مى كنيم و از اين رخوت بيرون مى آييم

۱۳۹۱ مرداد ۲۱, شنبه

المپیک امسال

همیشه من بودم و پدر و حسین که مسابقات جهانی را می دیدیم . که با تمام غرغرهای نوشین و مامان می نشستیم و تا صبح فوتبال می دیدیم. المپیک را زیر و رو می کردیم. خبرهای کشتی را به هم می دادیم . ساعت مسابقات را حفظ می شدیم.......
پدر که رفت ، من بودم و حسین و محمد علی . حسین بلد بود چگونه جو مسابقه را بین خانواده راه بیندازد. شور و شوقی ایجاد می کرد و محمد سور وساتی به پا می کرد یا حداقل تلفنی از وضعیت هم با خبر بودیم . خوش می گذراندیم و جو می دادیم به هم.
امسال المپیک آمد و رفت و من.............
حسین آمریکا، محمد سوئد و من اینجا

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

ملولم

دلم خسته است
و ذهنم دلش یک باغ سبز می خواهد
روحم دوست دارد در یک دشت باز بدود
و فریاد بزند:
خسته شدم

۱۳۹۱ مرداد ۱۹, پنجشنبه

آزادی

می توان همه ی عمر به آسمان خیره شد تا خورشید برآید و خود به خود سحر گردد
می توان تمام عمر در انتظار شاهزاده ای بود سوار بر اسب سپید آرزوها و امیالمان
می توان دست روی دست گذاشت
نشست
و دنیا را به نقد کشید
اما من برای رسیدن به صبح
برای برآوردن آرزوهایم
برای آمدن تو
هرگز منتظر تقدیر نخواهم ماند
دستان تاول زده ام گواه این ماجراست

۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

کودک


از تو تا من هزار دره ره است
من به رازِ شنفته می مانم
تو به شعرِ نگفته می مانی

اسماعیل خویی 

فاتحه


آخرین پرنده را تشییع می کنند
تابوت کوچکی بر دوش نهاده اند
دعا می خوانند
پیراهن سیاهم را می پوشم
پنجره را باز می کنم
انگشت به آسمان می برم و
                              فاتحه می خوانم


رضا چایچی 

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...