چشمامو می بندم
می دونم گاهی نباید چیزی بگم
می دونم گاهی نباید بنویسم
اما دلم خیلی گرفته
برای زنی به سن و سال من خیلی بده
اما دلم خیلی گرفته
دوست داشتم کسی کنارم باشه
اما دنیا رو خیلی وقته طلاق دادم
دلم نمی خواد یادم بیاد کی
دلم نمی خواد بهش فکر کنم
سن من که برسی می فهمی
اعلان شکست خودش شکستی بزرگتره
چندان چیزی نمی دیدم یکی برای ترساندن من با باتوم به در کوبید تا ساکت شوم داغ بودم و هیچی حالیم نبود گفتم می خوای بزنی مشکلی ندارم ناهید دهنم رو گرفت محدثه زیر بغلم رو گرفته بود نمی دونم چی شد که بیخیال من شدن هنوز بعد از سه سال متعجبم به وصال که رسیدیم نسرین هم به جمع ما اضافه شد دختری خواست مانتوی منو بتکونه اما درد کابل ها بیشتر می شد از حیاط خونه ای فرار کردیم و باز به انقلاب رسیدیم بچه ها کارشون رو کرده بودن و محاصره شکسته بود بسیجیا هروله می کردن اما ما می دیدیم که از تعدادشون کم شده توی انقلاب جلوی ما رو گرفتن و گفتن چرا هی از اینجا رد میشین گفتم ما تازه اومدیم داریم میریم خونه ی خواهرم مردی حدود 50 ساله انگار که منو توی یه شب نشینی دیده باشه با وقاحت خندید و گفت تو همونی که روی زمین افتاده بودی ، ما زدیم ، یادت نیست؟ دیگری گفت می خوای سوار ماشین کنیم خودمون برسونیم خونه؟ هنوز نمی دونم چی شد که دستگیر نشدم وسط میدون جلوی ماشین های ضدزره و ارتشی بقیه ی بچه ها رو دیدیم بی خیال تمام اطراف دیده بوسی کردیم و خندیدیم اون روز با تمام سختیاش ما به بسیجیای گردن کلفت پیروز شدیم و محاصره شکست وگرنه انقلاب به خون کشیده میشد
روی زمین افتاده بودم و قرآن دستم بود مرد هجوم آورد که قرآن رو از من بگیره فحاشی می کرد و قرآن رو میکشید فحاشی می کرد و می گفت تو چه لیاقت داری که قرآن به دست بگیری قرآن رو به زور گرفت و همگی به سمت من هجوم آوردن محدثه جدا افتاد و با باتومی که به پاش زدن از صحنه فاصله گرفت ناهید جیغ میزد و شونه های من رو می کشید و من....... دور تا دورم بسیجیانی بودن که مثل گرگ گرسنه روی لقمه ای حلقه زده بودن باتوم و کابل بود که از همه طرف می زدن و مرد پایین پای من با باتوم به ساق پاهام می زد و فحش می داد بسیجیای اطرافم جاشون رو عوض می کردن باید همه فیض می بردن دستهام رو حس نمی کردم تمام توانم رو در پاهام جمع کرده بودم که به کثافتی که زیر پام بود ضربه بزنم و تونستم وقتی با درد خودش رو جمع کرد که بره تازه صدای شیون ناهید رو شنیدم تازه صدای زنی رو شنیدم که میگفت چیزی نگو تازه متوجه شدم تمام این مدت می گفتم کثافت بلندم کردن دور تا دورم بسیجی بود و باتوم