۱۳۹۰ شهریور ۳, پنجشنبه

رویا

<div style="direction:rtl;text-align:right">رویا</div>:



کاش می‌شد یک آدم بی‌خاطره را دوست داشت

عاشق‌اش شد

او را بوسید

با او خوابید

و خوشبخت بود.

یکی مثل شخصیت «آقای یخی»

در کتاب «دیدن دختر صد در صد دلخواه

در صبح زیبای ماه آوریل»

یکی که انگار قرار نیست باشد

و تو را هم با این نبودنش

به نیستی عادت می‌دهد.


پ.ن. این کتاب را بخوانید اگر نخوانده‌‌اید

سیستانی و نظام، شریعتی و امام

<div style="direction:rtl;text-align:right">سیستانی و نظام، شریعتی و امام</div>:

۱- آیت‌الله سیستانی اخیراً گفته است: « نسبت به ایران و قضایای کشور ایراداتی دارم، اما نگران آن هستم که با بیان این ایرادات، نظام جمهوری اسلامی تضعیف شود و بنده در این باره من عندالله مسئول می‌باشم و لذا حتی کلمه‌ای در راستای تضعیف نظام اسلامی ایران بر زبان نخواهم راند.» اگر بخواهم درباره‌ی سخنان وی بنویسم دو سه سطر بیشتر نمی‌شود پس به این بهانه مقدّمه‌ای می‌آورم که از ذی‌المقدّمه طولانی‌تر است امّا شاید خالی از فایده نباشد:

۲- سخنان و موضع‌گیریهای آیت‌الله خمینی درباره‌ی شریعتی برای سنجش دیدگاههای وی درخور تحقیقی مستقل است ولی اجمالاً بین دو طیف هواخواه و منتقد دکتر شریعتی، می‌توان سخنان اسماعیل فردوسی‌پور را قرار داد. بدبینان و معترضان به شریعتی و در رأس آنان مصباح یزدی و شاگردانش تا نسبت دادن سخنانی بسیار تند از زبان رهبر انقلاب به وی پیش می‌روند و طرفداران وی به برخی مداراها و نامه‌ی وی درباره‌ی «فقد» دکتر شریعتی اشاره می‌کنند ولی با همه‌ی اینها نمی‌توان منکر موضع انتقادآمیز آیت‌الله خمینی به شریعتی شد. فردوسی‌پور در کتاب خاطراتش می‌نویسد که وقتی در نجف از خمینی تقاضای نوشتن تسلیت‌نامه یا برگزاری مراسم ختم کرد وی نپذیرفت و چهار دلیل برای مخالفت خود برشمرد که به جز مورد چهارم که فراموش کرده است، سه مورد دیگر از این قرار است:

یک. شریعتی به علما و بزرگان توهین می‌کرد مانند علّامه مجلسی، خواجه نصیر، مقدّس اردبیلی که خود دیده‌ام و بعضی که شنیده‌ام ولی ندیده‌ام.
دو. تز اسلام منهای روحانیّت او که مانند بیمارستان بدون طبیب و مسیحیّت منهای پاپ است.
سه. اشتباه در مورد مسئله امامت و ولایت ...‌
(همگام با خورشید، خاطرات اسماعیل فردوسی‌پور، ص ۲۴۰)

توهین به علما - واینجا مجلسی- به بحث ما مربوط می‌شود. یکی از مواردی که شریعتی یقه‌ی مجلسی را می‌گیرد در کتاب معروف خود «تشیّع علوی و تشیّع صفوی» است. او یک حدیث را از بحار نقل و از مجلسی به تندی انتقاد می‌کند. حدیث می‌گوید که یزید در سفر حج به فردی می‌گوید که آیا اقرار می‌کنی که بنده‌ی منی، اگر بخواهم تو را می‌فروشم و اگر بخواهم به خدمت می‌گیرم؟ آن فرد نمی‌پذیرد و می‌گوید که تو نه در دین و نه در حسب و نسب از من برتر نیستی چرا باید به گفته‌ی تو اقرار کنم؟ یزید دستور به کشتن او می‌دهد و فردایش همین حرف را به امام سجّاد می‌زند و او از ترس جانش می‌پذیرد. خود مجلسی تصریح می‌کند که یزید اصلاً از شام خارج نشده چه رسد به اینکه به حج بیاید ولی به جای ردّ این حدیث جعلی می‌گوید شاید این گفتگو بین امام و مسلم بن عقبه فرستاده‌ی یزید باشد! شریعتی این جعل حدیث را کار سیاست اموی وقت می‌داند و می‌پرسد که وقتی دلیل کافی برای نقد و ردّ یک حدیث هست چرا باید محتوای توهین‌آمیز آن را پذیرفت و اشکالهایش را توجیه کرد؟ (تشیع‌ علوی و تشیّع صفوی، ص ۱۵۸ به بعد) و به راستی وقتی امام حسین برای یک بیعت خشک‌وخالی - که بسیار از اقرار به بندگی آسانتر است- به شهادت می‌رسد چرا باید پسرش چنین کند؟

محلّ بحث اینجاست که شریعتی می‌گوید من سه ماه و نیم برای طرح این مسأله با خود کلنجار رفتم زیرا اوّلاً نمی‌خواستم چنین مطلب موهنی را حتّی برای نقد و ردّ آن طرح کنم و بعد هم اینکه به محض انتقاد از مجلسی باید آماده‌ی پذیرفتن اتّهام توهین به وی می‌بودم ولی «تصمیم گرفتم بین حریّت علّامه مجلسی و امام سجّاد، دوّمی را انتخاب کنم» و اینجا جایی است که می‌خواستم به آن برسم. پرسش اصلی این است که شریعتی به چه دلیل به مجلسی و امثال او خرده می‌گرفت؟ برای ضدیّت بی‌دلیل با شخصیّت وی یا به دلیل اهم و مهم کردن بین او و یک مصلحت بالاتر یعنی برداشت خود از دین؟

۳- همین حالا هم بسیاری از جنبشهای منطقه از الگو بودن حکومت ترکیه می‌گویند و بسیاری، حکومت غیرروحانیان را در عراق ِشیعی یک الگوی رقیب برای حکومت روحانیان ایران می‌دانند. نباید خود را بین قبول و سکوت کامل در برابر اعمال نظام ایران یا نقد به معنای تضعیف یا ردّ کامل آن قرار داد. با سکوت در برابر موارد انتقاد، وجهه‌ی دین بیش از این تخریب می‌شود و همین یک حکومت اسلامی از دید سیستانی هم از بین می‌رود. آیت‌الله سیستانی بهتر از هرکس می‌داند که در دوران اخیر هرچه در ایران انجام شود به نام اسلام و تشیّع تمام می‌شود. اگر قرار به انتخاب بین مصلحت اسلام یا مصلحت نظام باشد، از دید ایشان کدام ارجح است؟

پ.ن. پرداختن به موارد انتقادی آیت‌الله خمینی موضوع اصلی این نوشته نیست ولی درباره‌ی دو مورد انتقادی دیگر ایشان به اختصار بگویم که بند دوّم آن ناشی از عدم تسلّط بر تمام آثار شریعتی است. شریعتی بین «عالم و روحانی» فرق می‌گذارد، عالم را تأیید و روحانی را رد می‌کند. «رابطه‌ی عالم با مردم، رابطه‌ی استاد و شاگرد، متخصّص و غیرمتخصّص و روشنفکر و توده است و روحانی که اصطلاحی مسیحی و از تیپ برهمن و خاخام و مغ و موبد است و رابطه‌اش بر خلاف عالم با مردم تقلید فنّی نیست بلکه تقلید فکری است (همان، ص۱۹۶). آیت‌الله خمینی، روحانی را در آثار او برابر با افراد معمّم گرفته و در باره‌ی سخنش قضاوت نادرست می‌کند. در مورد بند سوّم هم نمی‌توان منکر تفاوت برداشت اجتماعی شریعتی از مفاهیم دینی با برداشتهای کلامی سنّتی شد امّا دستکم امروز ما شاهد پیامدهای برداشت شخص رهبر انقلاب از ولایت مطلقه امامان و تسرّی آن به فقها، خلط حکمت و حکومت و بدل کردن نیابت امام به امامت از دید طرفداران وی هستیم و این قصّه سر دراز دارد.
کسانی که فکر می‌کنند شریعتی با کلیّت نهاد رسمی تبلیغ دیانت مخالف بود، کافی است به مقدّمه‌ی همین کتاب (ص ۶) مراجعه کنند. جایی که شریعتی شعارهای شیعه -و شعارهای خود- را برمی‌شمرد و به اختصار فلسفه‌ی عدالت و امامت تا سوگواری و تقیّه را بیان می‌کند. او حتّی تقلید، مرجعیّت و پرداخت سهم را هم می‌پذیرد و تبیین می‌کند و این جایی است که او را از منتقدان دو سه دهه‌ی اخیر روحانیّت جدا می‌کند. تفصیل این دو سه صفحه در دیگر آثار او آمده است.

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

افسردگی


امشب سعی کردم مقاله ی مختصر و مفیدی در زمینه ی افسردگی بنویسم. مقاله ای که بتواند در عین اختصار، حق مطلب را ادا کند و کمی از اشتباهاتی که در این زمینه چه  از سوی پزشکان و چه از سوی بیماران می شود را برطرف نماید. درک می کنم که اکثر دوستانی که دچار مشکلات روحی روانی هستند، به دلیل عدم تمرکز کافی ، قادر به مطالعه ی مطالب بلند و طولانی نیستند. برای همین در حد توان اختصار در این مقاله رعایت شده:
افسردگی یک کلمه ی کلی است که شاید کاربرد آن به عنوان یک بیماری چندان درست و به جایی نباشد. متاسفانه انواع شوریدگی، غم، دپرس بودن، دی اکتیو بودن، افسردگی دو قطبی، سندروم قاعدگی زنان، افسردگی زنان در دوران یائسگی، ضعف عصبی ناشی از بیماری یا عمل جراحی یا سالمندی، همگی در زبان فارسی و در میان مردم و حتا گروهی از پزشکان با نام افسردگی شناخته می شوند.این مسئله زمانی خطرناک می شود که افسردگی در مورد تمام این بیماری ها به یک معنا به کار رود و یا بنا باشد با روش یکسانی معالجه شود.
 باید دانست که کلمه ی افسردگی هم به عنوان عامل ( خود بیماری)، هم معلول ( در اثر یک بیماری دیگر) و هم نشانه ی یک بیماری( اثرات مصرف قرصها و یا نشانه ی ضعف جسمی و روحی) مورد استفاده قرار میگیرد. افسردگی تنها یک بیماری خاص نیست گاه افسردگی در اثر بیماری دیگری همچون اضطراب و استرس که خود از شایع ترین بیماری های روحی روانی در جامعه ی مدرن به شمار می رود، یا در اثر سندروم قاعدگی به وجود بیاید. گاه افسردگی عامل بیماری دیگری است که افسردگی را تحت پوشش قرار میدهد همچون بیماری های روحی تنی که بسیار شایع است. و گاه افسردگی تنها نشانه ای از یک بیماری حادتر و گسترده تر است .
هنگامی که افسردگی به بیماری های دیگری چون بیماری های روحی تنی منجر می شود پزشک و بیمار باید درک کنند که پیش از درمان بیماری ظاهری باید به افسردگی پرداخت و آن را درمان نمود. گاه تنها با معالجه ی افسردگی ، بیماری ظاهری که جسم بیمار را تحت تاثیر قرار داده نیز خود به خود درمان خواهد شد. در مواردی نیز در کنار درمان افسردگی باید به درمان بیماری جسمی مبادرت ورزید. همچون دیسک کمر یا گردن، آرتروزها و بیماری های گوارشی.
اما اگر افسردگی خود معلول بیماری دیگری باشد پزشک باید دریابد که بیماری اصلی افسردگی نیست. افسردگی ناشی از بیماری دیگری است که اگر درمان شود شاید اثری از افسردگی باقی نماند. متاسفانه بسیاری از بیمارانی که نام افسرده را می شنوند در حقیقت مشکل افسردگی ندارند. گاه در اثر دپرسینگ و یا اضطراب و استرس ، استفاده از قرص های کورتون دار، سندروم های مختلف هورمونی یا روحی ، تداخل های بیماری های مختلف، ضعف و ناتوانی بنیه ی بدنی در سالمندان و بیمارانی که جراحی های گسترده انجام داده اند، و یا بیمارانی که دوره ی طولانی بیماری های مزمن و دوران نقاهت را پشت سر گذارده اند، حالاتی شبیه به افسردگی یا دی اکتیوی به بیمار دست می دهد که اگر پزشک حاذق نباشد نام افسردگی بر آن می نهد و همین مساله روند معالجه را در مسیری اشتباه قرار میدهد. بسیاری با مشاهده ی یک بیمار مضطرب یا پر تنش و یا دی اکتیو نام افسردگی دو قطبی از نوع درجه یک یا دو را بر او می نهند و با تجویز قرصهای سدیم و غیره بیماری را از آنچه هست بدتر می کنند. اگر پزشک درک درستی از تفاوتها و شباهتهای بسیار زیادی که بین این بیماری ها هست، درک نماید می تواند با از بین بردن علائم و مشکلات اضطرابی  حالت دی اکتیو بیمار را بر طرف نموده و افسردگی ناشی از آن را از بین ببرد.
افسردگی ناشی از سندروم نیز علائم خود را داراست. برخی از زنان در دوره ی قاعدگی به افسردگی، تپش قلبی، درد در ناحیه ی کمر و شکم و استخوانهای پا، مشکلات گوارشی مبتلا می شوند. این دسته از زنان به دلیل افسردگی ناشی از سندروم  مبتلا به پرخاشگری، زود رنجی، احساس یاس و نا امیدی، میل به خودکشی، انزوا و ... می شوند. گاه تنها با مصرف قرصی چند روز پیش از قاعدگی  این مشکل برطرف شده و بیمار می تواند حالت طبیعی خود را داشته باشد. و گاه با درمانهای هورمونی می توان بیمار را به زندگی عادی بازگرداند.در سندروم یائسگی نیز به دلیل اختلال هورمونی باز همین مشکل ایجاد می شود که با درمانهای پروستروژن و دیگر قرص های هورمونی می توان این افسردگی که در حقیقت ناشی از یک مسائل هورمونی هست را معالجه نمود.

 اما هنگامی که افسردگی خود عامل بیماری باشد باید در جهت بهبود افسردگی تلاش کرد. افسردگی خود به چند بیماری مجزا تقسیم می شود: افسردگی دو قطبی، افسردگی پایدار ولی خفیف و افسردگی شدید تقسیم بندی کرد.افسردگی دو قطبی که برخی از آن با عنوان شیدایی نام می برند حالتی است که فرد کنترل درستی بر احساس خود ندارد و در یک لحظه بسیار شاد است و در لحظه ای دیگر چنان غمگین می شود که در گوشه ای منزوی شده و می گرید. افسردگی دو قطبی درجات مختلفی دارد که بستگی به زمان یا فاصله ی شادی و غم دارد. گاه این فاصله ی زمانی طولانی است و گاه بسیار کم. در چنین مواردی حتمن از قرص برای درمان استفاده می شود تا رفتار و کنش های مغزی تحت کنترل درآیند. در افسردگی پایدار ولی خفیف هم روان درمانی و تجویز دارو هر دو موثر است و بستگی به تشخیص پزشک دارد. افسردگی شدید نیز گاه با بستری شدن بیمار و تجویز دارو می توان بیماری را تحت کنترل قرار داد.

شاید این نوشته چندان تخصصی نباشد اما دانشی است که در اثر مطالعه و تجربه کسب شده و متاسفانه با تشخیص های نادرست پزشکی و مصرف قرصها و داروهای اشتباه بسیاری به دست آمده. امیدوارم برای شما مثمر ثمر باشد.

جند مطلب در این زمینه:




۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

درد دل2

دلم می خواد از همه خداحافظی کنم و بگم دارم میرم. و بیام یه جایی مثل اینجا که نه کسی منو میشناسه و نه من کسی رو میشناسم بشینم و یه دل سیر بنویسم. اونوقت من باشم و خودم و خودم . اینجوری زنده هستم در عین مردن. حرکت دارم در عین بی حرکتی. نفس می کشم در عین بی تنفسی
و حالا
با خودم تصور می کنم جهانی رو که من به راحتی در یک قسمتش میمیرم و در قسمتی دیگه به حیات خودم ادامه میدم. به راحتی حرکت می کنم و در گوشه ای میمیرم و در گوشه ی دیگر متولد میشم. ای کاش در جهان خارج از اینجا هم به همین صورت بود. من در گودر میمیرم و در توییتر متولد میشم. در میهن بلاگ به قتل میرسم و در بلاگ اسپات از نو زاده میشم. و به این صورت خیلی راحت از حالی به حال دیگه. از گونه ای به گونه ی دیگه. از کارکردی به کارکرد دیگه میرسم.
در جهان رسانه این ممکنه اما آیا در جهان بیرون هم به همین صورت هست؟؟ نه. در جهان بیرون باید بروز و ظهور داشته باشی که به تو به عنوان یه موجود زنده نگاه کنن. باید علاوه بر حضور فکری . یک حضور جسمی ، مادی ، زبانی، تعاملی، ارتباطی داشته باشی تا به تو به عنوان یک موجود زنده نگاه کنن. و این میسر نیست مگر با یک جابه جایی فیزیکی که نیازمند پول و تجهیزات هست . یک تعامل همراه با حضور فیزیکی که نیازمند قدرت ارتباطی و دانش زبانی چه از لحاظ مکالمه و چه ادبیات ارتباطی آن سرزمین هست و یک ارتباط اجتماعی و اقتصادی و .. که همه و همه به وضعیت مالی خوب انسان بستگی داره.
فکر می کنم با این وضعیت جسمی که من پیدا کردم. در حال حاضر چنین امری محاله و دلم می خواست ............
ای کاش نبودم. نکنه افسرده شده ام؟؟

غبار

برایت دست تکان می دهم
و تو
آرام آرام حرکت می کنی
قطار تو 10 سال پیش
دودش در هوا پیچید


امروز هم روز ما نبود

شاید شکست هم
در سرنوشتِ من و تو................



قِسمت بود مادرم
قِسمت 

رفتم


روزی مرا از یا...................د.............

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...