۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

درد دل1

دلم خیلی گرفته. از دیشب 
دوست داشتم با یکی درددل کنم اما نه شونه ای هست که سرم رو بذارم و زار بزنم نه کسی درک می کنه که توی عمق وجودم چه خبره. دلم گرفته دوست دارم سرم رو بذارم و هق هق گریه هامو توی یه بالش بریزم و بعد دردهامو دونه دونه گره شون رو باز کنم و رشته ی بلند زندگی نکبتم رو بندازم جلوت
دوست دارم کسی باشه که بفهمه چی می گم
دوست داشتم که کسی بود تا درک کنه چرا این همه غم و غصه تلنبار شده توی حلقم و راه حرف زدن، راه نفس کشیدنم رو گرفته
برام سخته . بودن با آدمها . حرف زدن با اونها . تحمل کردن دردها . امید داشتن به اینکه همه چی درست میشه همه چی رو روال میفته. حال من خوب میشه. وضعیت جسمی و روحیم مرتب میشه. دیگه نمی تونم به چیزی امیدوار باشم. خسته شدم می فهمی خسته 

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

مناجات




خدایا
      خدایا!
تو با آن بزرگی
             _ در آن آسمان ها _
چنین آرزویی
              بدین کوچکی را
توانی برآورد
              آیا؟


دکتر شفیعی کدکنی


خسته

این روزها حسابی خسته ام
خسته ام از بیماری و کسالت های پشت سرهم
خسته ام از غم و غصه های بی پایان
خسته ام از درد و ناراحتی
خسته ام از چاهی که درش افتاده ایم و مثل باتلاق ما را در خود می کشد
خسته ام از قیافه های دردمند مردم کشورم
از اشکهایی که به فقر و بی کسی و دوری آغشته اند
از جوانانی که در این دو سال پیر شده اند
از ویزا
بلیط
فرار
از زندان
شکنجه
مرگ
از....

۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

این روزها

این روزهای سرد
این روزهای درد
در ذهن من جز خاطراتت نیست
در قلب من جز این نگاهت نیست
فریاد من در خاطراتم دفن
آن مویه هایم در گلویم خشک
انگار دستی از خفا
این قلب و روحم را فشرده؛ تا ابد باقی است
من مرده ای برجا
من درد دارم درد ماندن؛ درد بی درمان

روزهای بی‌حوصله

خیلی وقته که حوصله‌ی هیچی رو ندارم حتا خودم
خیلی وقته کتاب نمی‌خونم
خیلی وقته یه عالمه کتاب تلمبار شده توی کمد؛ توی ذهنم؛ توی خاطره‌هام
خسته‌ام بیش از همه از خودم؛ از این‌همه تلاش برای هیچ
گرچه لذت بردم از اینکه برای کارشناسی ارشد درس خوندم اما نمی‌دونم چرا وقتی این‌جوری شد بهم برخورد
به هرحال باید زودتر به خودم بیام

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

آغوش

در آغوش بگیر
و آرام آرام نوازش کن
تندیِ ضربانش را احساس کن
وچشمانت را
آرامشت را
محبتت را
با نوازش
با نگاه
با گرمای وجودت نثار کن
آرام میگیرد در آغوش تو
و تو آرام میگیری

۱۳۹۰ مرداد ۱۰, دوشنبه

داغون



دو سه‌روزه که حسابی داغونم. نمی‌دونم اما راستش روزی که گودر رو باز‌کردم و شروع به نوشتن کردم احساسم این بود که اینجا کسی به کسی کاری نداره و همه مثل هم‌ایم و کسی شروع به فخرفروشی و خانواده‌ی من و خانواده‌ی تو یا تحصیلاتِ من و تحصیلاتِ تو نمی‌کنه. کسی نمیاد خودش رو مطرح کنه، کسی نمیاد... اما اشتباه بود.
دلم گرفته، دلم خیلی گرفته. انتظارِ این رفتارها رو نداشتم اما چه میشه کرد؟ من هم خیلی رنجور شدم. رنجور و خسته. فصل‌های زندگیِ من خیلی تند دارن می‌گذرن و مجال آرامش به من نمی‌دن. خیلی سریع‌ می‌گذرن. خیلی خسته‌ام. از انتخابات تا 18 تیرِ 1388؛ از 18 تیر تا جمعه؛ از جمعه تا روز قدس و 13 آبان و 16 آذر، و بدترین روزِ زندگی‌ام: عاشورا. هنوز داغونم چه جسمی و چه روحی. آیا علاجی هست؟
اما از این لوس‌بازی‌های آدم‌های مهم خسته شده‌ام. شاید اگه بدونن وضعیت جسمیِ من، سنِ من، و روحیه‌ی من اجازه‌ی این لوس‌بازی‌ها رو به من نمی‌ده این‌همه خودشون رو به رخ‌ِ من نمی‌کشیدند اما... . یکی نیست بهشون بگه خوب تو که این‌همه نگرانی که ما اسم و رسمت رو بدونیم چرا با یه ایمیل الکی نیومدی؟ چرا به ملت می‌گی بهت ایمیل بزنن؟
دلم گرفته و خسته‌ام

یک گوشه دنیا

 کشوری یک گوشه از دنیاست که فراموش شده یک گوشه از دنیاست که حتا خدا هم اونو فراموش کرده یک گوشه از دنیاست که مردمش وجود ندارن هیچ دعایی به آ...